X
تبلیغات
زولا

آهوی * وحشی

تجربه های غلیظ تاریکی

یکشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 01:16 ق.ظ

انگار همه چی تو دنیا و زندگی و اطرافم تغییر کرده. انگار منم دچار همون سندرم معروف شدم! 

.

 چقدر دلم میخواست از صبح که از خواب بیدار شدم یه کله بشینم پای نت و برخلاف همیشه برای همه وبلاگها کامنت بزارم و بخونم و بخونم که یهو همه چی بهم ریخت و متوجه شدم که اعتبارم تموم شده! خب شارژ کردنش فقط چند دقیقه طول میکشه٬ من زنگ میزنم به دفترش و شماره حساب و شماره کارتم رو به خانوم فلانی میدم و اونم به سرعت همه چی رو مرتب میکنه. اما خانوم فلانی رفتن مرخصی و یک ساعتی باید صبر کنم... ولش کن همه اش رو بگم خیلی طولانی میشه خلاصه اش این که دوازده ساعت طول کشید کاری که همیشه فقط پنج دقیقه وقت میگرفت!! 

من قرار بود حداکثر یک ماه بمونم پیش مامانم اما با حساب کتابای حمید دو ماه و هفت روز شد. راستش برخلاف همه دفعات قبل که برای برگشتن لحظه شماری میکردم این بار دلم میخواست بازم بمونم. دفعه اول مادرم گفت هنوز که یک ماه نشده و من ته دلم خوشحال شدم. دفعه بعد گفت بمون تا عروسی رو ببینی و من ته دلم خوشحال شدم. عروسی که تموم شد گفت اگه بمونی برای تولدت خیلی خوب میشه و من بازم ته دلم... راستش وقتی داشتم میرفتم بلیطم رو اوکی کنم بازم همون ته مه ها آرزو میکردم یه چی بگه که بازم بمونم٬ حتی وقتی که داشتم وسایلم رو از گوشه و کنار خونه جمع میکردم٬ وقتی داشتم ملافه هام رو برای آخرین بار عوض میکردم٬ وقتی داشتم به خاله و دایی و فک و فامیل زنگ میزدم... حتی تو فرودگاه که مثل بچه های قهر کرده لبام آویزون بود و دماغ قرمز شده ام رو تو دستمال کاغذی میکشیدم و فین فین میکردم و مثل دیوونه ها اشک میریختم دلم میخواست بگه شوکا بمون هفته دیگه بله برون دختر عمهء خواهرشوهر خواهر زن دایی بزرگه است! اما دیگه باید برمیگشتم انگار. مثل دفعه های قبل تو فرودگاه پرواز نمیکردم که تند تند وسایلم رو تحویل بدم کارتم رو بگیرم مدارکم رو چک کنم. اصلا دلم میخواست یکی باهام بیاد و تنها نباشم. احساس بچه ای رو داشتم که داشتن به زور میفرستادنش مدرسه شبانه روزی تو شاخ آفریقا!! انقدر اینا عادت ندارن ببینن من گریه هم بلدم بکنم موقع خداحافظی همه اش داشتن میخندیدن و منو مسخره میکردن که چشمام قلمبه شده بود و دماغم شده بود قد یه تربچهء گنده. بعد نهایت همدردی شون این بود که نکنه مریضی؟ دلت درد میکنه؟ مازیار هم مدام تکرار میکرد مسخره بازی در نیار که چی گریه میکنی آخه خرس گنده! اشکان هم وعده میداد که من میام پیشت به زودی بعد من مثل همون بچه های لج در آر با بغض میگفتم همین الان بیا خب. تو اون لحظه ها انقدر دلم میخواست یهو غش کنم یا خودم رو بزنم به مریضی یا مثلا یهو آپاندیسم بترکه یا اصلا برم درخواست ویلچر و بالابر کنم برای رفتن تو هواپیما. یعنی تا این حد!!!! بعد جالب اینجا بود که تا نشستم روی صندلیم و یه قلپ آب خوردم همه چی یادم رفت و شروع کردم خارت و خورت چیپس خوردن :دی  

برنامه خوابم یه کم بهم خورده البته تو خونه مادرم دیگه این اواخر حسابی آدم شده بودم و شبا ساعت دوازده و نیم میخوابیدم. اونم توی اتاق خودم و هفت صبح بیدار میشدم. که تقریبا مثل یه معجزه بود تو زندگیم! اما انگار یه کم ساعت بدنم بهم ریخته. چه اداها! آخه سه چهار ساعت اختلاف که این حرفا رو نداره. فکر کنم تاثیر دوستای ناباب باشه که اینجا هیچ طوری نمیتونم خواب درست داشته باشم!  

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود تو مونیتور خودم.  

مینو جان امروز هر کاری کردن نشد برات کامنت بزارم چرا آیا؟ 

پانی عزیزم نمیدونی چقدر خوشحال شدم از خبری که خوندم و جیغ زدم از شادی. از ته دلم تبریک میگم.  

راستی پست قبلی رو من ننوشته بودم اما فکر نکنم منظور خانوم مهندس هم شهر بوده باشه ها :دی 

من سی ساله شدم. و چقدر گفتنی دارم از سی سالگی...