کلاس پنجم بودم که جشن تکلیف گرفتن تو مدارس داشت مد میشد.۹ساله بودم اما این جشن فقط برای کلاس سومیها بود.دلخور بودم تو خودم،اگه بموقع رفته بودم مدرسه الان منهم تو جشن بودم.جشن برام قشنگ بود نمیدونستم یعنی چی اما جشن بود دیگه!مدیرمون آخر چاپلوسی بود به پدر گفت منهم میتونم تو جشن شرکت کنم.
تو خونه ما هیچ وقت برا هیچی اجباری تو کار نبود،قبل از اینکه برم مدرسه نماز خوندن رو یاد گرفته بودم اما نمیخوندم اکثر صبح ها قبل از طلوع آفتاب بیدار میشدم،اون موقع که پدر نماز میخوند اما من دوست داشتم بشینم پشت پنجره و روشن شدن آسمون رو نگاه کنم و هر لحظه تغییرش منو هیجان زده میکرد و تو تصوراتم با اونی که اسمش خدا بود بحث میکردم حرف میزدم...تو زندگی درباره بعضی چیزا هرگز سوال نکردم یکی از این چیزا خدا بود.تا یه مدت خدا تو ذهن کودکانهءمن یه دست بود،یه دست پرنور که اندازه همه دنیا بزرگ بود اما میتونستی بگیریش گرم بود و مهربون،یه نور آبی فیروزه ای همیشه از اون دست تو ذهنم بود.وقتی پدر رفت مکه(خونه خدا)تصورم عوض شد.خدا مثل یه آدم خیلی بزرگ بود با لباسایی شبیه سندباد تو یه خونهءمکعبی که عکسش رو دیده بودم و اونایی که میرفتن اونجا دیدن خدا هیچ وقت نمیتونستن صورتش رو ببینن چون خیلی بزرگ بود و سرش تو نور پنهون بود و....
حرف جشن تکلیف بود!پدرم به مدیر گفته بود اگه خودم نخوام تو جشن شرکت نمیکنم.تو این مدت که حرف جشن بود از معلم و بقیه بچه ها یه چیزایی شنیده بودم.اینکه باید چادر سر کنم و نماز بخونم و بعد از این جشن باید همیشه روسری سرم باشه و هر روز نماز بخونم و با پسرا بازی نکنم روزه بگیرم وخانم باشم و.... نه بابا من که اصلا حوصله روسری نداشتم تازه همه دوستام پسر بودن مگه میشد دیگه با فرشید و سیاوش بازی نکنم با محسن نرم بیرون تازه نماز هم بخونم!یه بار هم که روزه گرفته بودم حالم خیلی بد شد تازه کله گنجشکی بود!به پدر گفتم نمیرم تو این جشن فکر میکردم اگه تو این جشن شرکت نکنم همه چی حله و نیازی به این کارا نیست.تازه تو مدرسه انشا مینوشتیم تابستان خود را چگونه گذراندید؟در آینده چکاره میشوید؟نامه ای به پدر مادر برای تشکر و...اما من نوشتنم خوب بود و همیشه انشاهام خنده دار وگاهی هم بدجور گرفتار فلسفه میشد(فلسفه های یه بچه چی میتونه باشه؟!)اما من یه کاری رو از همون موقع انجام میدادم وسط دفتر مشقم برا خدا نامه مینوشتم و شب موقع خواب میزاشتم بالای سرم فکر میکردم بااین کار خدا نامه هام رو میخونه و جالب اینکه همیشه هم اون چیزایی که تواون نامه ازشون گله کرده بودم یا چیزایی که خواسته بودم حل میشدن اما دفتر حتما باید باز میبود بالای سرم که خدا از بالا بتونه بخونه.صبح روز بعد نامه رو پاره میکردم و تو باغچه خاکش میکردم و روش آب میریختم این قسمت کارم هیچ علت و فلسفه ای نداشت اما مهم بود!!!خلاصه یه نامه نوشتم برا خدا و گفتم که من نمیتونم با دوستام بازی نکنم آخه تنها میشم و دلم برا مامان و برادرام تنگ میشه(اینو گفته بودم که خدا دلش بیشتر بسوزه)نمیتونم همیشه روسری سر کنم و باشه بعدا نماز میخونم اما هنوز هم از طلوع خورشید بیشترلذت میبرم تا گفتن اون چیزایی که محمود آقا یادم داده بود و پدر میخوند.یه تبصره هم بود که اگه صدام به قشنگی صدای پدر بود میشد یه کاریش کرد اما حالا اجازه بده بزرگ شم و.....
نامه بالای سرم بود و صبح مراسم خاکسپاری روانجام دادم و منتظر خدا موندم.۴روز تا جشن مونده بود و من نمیدونستم باید چی کار کنم که خدا دست بکار شد و بلاخره بمن اجازه داد که تو جشن شرکت نکنم آخه آبله مرغون گرفتم و یه هفته خونه نشین شدم،و این یعنی خدا هم نخواسته بود که من وادار به کاری بشم.حالا باور کردید لا اکراه فی الدین واقعا درسته؟؟؟؟
*این رسم نامه نوشتن به خدا هنوز هم هست و آرامش زندگیم رو مدیون همین نامه هام البته مراسم آخرش رو دیگه انجام نمیدم اما هنوز هم کار سازه و کلی نجاتم میده!!

