این یه نامه است برای شما!
از روی هیچ کامنتی نمیشه تشخیص داد طرف چند سالشه اما بعضی کامنتها به دل میشینن. انگار پشت کلمات سیاه و نازک چیزی هست که تو سکوت اتاق آدم رو وادار میکنه با یه حس خاص بگه خیلی مخلصیم!
کلمات کوتاه بودن و جمله های بلندی هم نمی ساختن. اما انگار ته قلبم ته نشین میشدن. یه اسم دخترونهء دلنشین و حسی که منتقل میشد نمیدونم چی بود اما بدجور بازی میکرد با تارهای دلم.
دلم براش تنگ میشد و بی تاب خوندن کلمه ها بودم. همون کلمه ها که برام رنگ داشتن و با همهء کوتاهی و کوچیکی شون دنیام رو پر از شور میکردن. خیلی زود تبدیل شد به یه آی دی و محبتی که از پس این صفحهء سرد و بیروح بم میرسید و شادم میکرد.
یه چیزی ته ذهنم با شیطنت میگفت چیه همشهری پیدا کردن اینقدر برات خواستنی و دلچسبه؟ اما میدونستم ربطی به همشهری بودنمون نداره که بودن دو سه تا همشهری دیگه!
وقتی برام مینوشت شوکا اینکار رو بکن و نترس و جلو برو. من از پشت حروف انگلیسیش اقتدارش رو میفهمیدم. وقتی مینوشت نباید غصه بخوری٬ غصه ها حتی برای همون ثانیه هم که شده از قلبم میرفتن. وقتی مینوشت تو میتونی از پسش بر بیای تو اون لحظه مطمئن بود که من اگه ویکتور هم باشم با اسب چوبی ام٬ حتما میتونم امپراطور رو به زانو دربیارم. وقتی بم میگفت...
من میفهمیدم تک تک حرفها رو و چقدر چت کردنمون کوتاه بود. هر بار در حد بیست دقیقه شاید هم کمتر و در هفته... خیلی کمتر و چه چیزی باعث میشد که بارها و بارها ناخودآگاه اسمش رو تکرار کنم توی طول روز و لبخند بزنم.
گفت مجرده و من لبخند زدم. گفت با پدر و مادرش زندگی میکنه و من لبخند زدم. گفت فرصتی برای ازدواج نداشته و من لبخند زدم. گفت چندسالشه و من... گفتم چرا ازدواج نکردین؟ گفت...
و از همون روز شوکای دیگه ای توی قلبم متولد شد. نه! اشتباه کردم شوکای هفت ساله دوباره زنده شد و هر شب توی تخت بعد از زیر رو کردن ثانیه ها و ساعتهای روزم برام قصه میگفت. و من غرق میشدم تو فکرایی که شوکای هفت ساله برام میساخت. شماره شون رو دادند و صداشون همون چیزی بود که شوکای هفت ساله همهء ذهنم رو تصرف کرد و با ساخته هاش شد مالک بخش بزرگی از تنهایی ها و سکوتم و بارها قصه رو از اول برام خوند. وقتی پشت تلفن با همون صدای مخملی به خانومی که با لهجهء زادگاهم میپرسید کیه؟ و گفتن: دوستمه مامان٬ شوکا! و منو شوکای هفت ساله غرق شدیم تو سالهایی که پدر داشت جفتش رو پیدا میکرد و این زن بفکر ازدواج هم نبود...
کاش ازتون اجازه گرفته بودم که اسمتون رو بنویسم. اما من تو این مدت بارها و بارها تو رویاهام شما رو کنار پدر نشوندم و اون صدای مهربون و گرم تو رویاهام جون گرفت و بزرگ و بزرگتر شد. به تقدیر فکر کردم و بازی سرنوشت و گلایه ها کردم از خدا! که چرا پدرم رو سر راه شما قرار نداد؟ که چرا دست تقدیر شما رو برای من نخواست؟ که...
وقتی هر بار میگید سلام دخترم... وقتی هر بار مینویسید تو دختر عزیز من هستی... وقتی فکر میکنم تو تمام دغدغه هاتون یه جای کوچولو حتی اندازه یه نقطه دارم... وقتی هر بار با دیدن آدی تون حتی خاموش دلم پر از شوق میشه....
خدایا بی انصافی نبود؟
مادرم رو دوست دارم و از وقتی توی این صفحه هستم دوست تر٬ اما خدایا تو خوب میدونی رویاهای شوکای هفت ساله منو تا کجا میبره...
خنده داره میدونم٬ احمقانه و مضحک. اما بارها کنارتون توی خیابون راه رفتم٬ بارها با خوشحالی گفتم واییییییییییییی میتونستم با مامانم فارسی حرف بزنم٬ بارها شما رو از پدر دزدیدم٬ بارها گریه کردم و نالیدم خدایا حداقل تنهام نمیزاشت مگه نه؟ و اینجور وقتا حس میکنم خدا با لبخند نگام میکنه و میگه شوکا بزرگ شدی ول کن این رویاهای بی سر و ته رو!!!
میترسیدم بیشتر از این بتون زنگ بزنم. میترسیدم بیشتر از این بگم که دوستتون دارم و دوستتون دارم. میترسیدم حتی یک بار دیگه روز مادر رو بتون تبریک بگم! و از شما دور شدم و دور....
بم نخندید٬ به عقلم شک نکنید٬ اینا رو گفتم که بدونید چقدر بیشتر از یه دوست دوستتون دارم و چقدر تو دنیای کوچیکم بزرگ هستید.
نمیدونم شاید یه روزی همدیگه رو دیدیم و از همین حالا مطمئنم که چقدر تو رویاهای شبانه حسرت چشمهای عاشق و آغوش گرمتون رو خواهم داشت. میدونم آرزوی محالم میشه تکرار رویاها و داشتن دستای شما.
شما رو نه کمتر از مادرم٬ نه به اندازهء مادرم و نه بیشتر از مادرم دوست دارم. شما رو به اندازهء زنی که میتونست نیمهء وجودم باشه دوست دارم. شما رو به اندازهء زنی که یه قسمت از دنیام شده دوست دارم. شما رو...
.
به امید دیدار....
