آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1388

من نمیدونم واقعا اینایی که چهار پنج تا بچه دارن چطوری از پسشون برمیان که هیچکدوم احساس حسودی و نادیده گرفته شدن نداشته باشن.

من که بین این دوتا پسر (حمید و فردی) واقعا گاهی گیج میشم. میشینیم با حمید درس بخونیم, هی فردی میاد مداد رو میبره زیر تخت, دفتر رو میکشه, کله اش رو بزور میکنه لای کتاب. میرم به فردی غذا بدم حمید میگه فکر کنم من هم باید میو میو کنم تا بم غذا بدید! با حمید دراز میکشیم جلوی تلوزیون که مثلا کارتون ببینیم. هی میاد دست و پاهامون رو گاز میگیره و خودش رو به زور جا میده بینمون. وقتی هم هیچ جوری تحویلش نگیریم میره میشینه رو لبه میز تلوزیون! حموم کردن فردی و خشک کردنش حداقل چهل پنج دقیقه طول میکشه. تو این مدت حمید دلش درد میکنه, مشکل ریاضی داره, باید دیکته بنویسه, خیلی گشنه اشه و در آخر هم چقدر انرژی و برق حروم میکنیم!!! البته خب آخرش هم حمید کوتاه میاد. از فردی که نمیشه توقع داشت بفهمه! البته وقتی من نباشم دوتایی حسابی با هم بازی میکنن و خوش میگذرونن اما همیشه سر تقسیم کردن من مشکل دارن. 

بچه ها قراره تعطیلات برن مشهد. حمید از دو سه روز پیش شروع کرده به گریه زاری که شما بخاطر فردی نخواستید بیاید سفر! خدا رو شکر دیشب فهمید که مهمون داریم و دلش خنک شد که فردی باید سه چهار ساعت تک و تنها بمونه تو حموم.  

کلیپ جدید سیاوش قمیشی دیوونه کننده است حتی با اینکه شکم بی ریختی آورده اما هنوز هم منو با صداش میبره تا.............

جمعه 16 بهمن ماه سال 1388

فکر نمیکردم به این راحتی همه چی برام تموم شه. یعنی با همون اشکایی که تو سکوت و تاریکی و غریبی یه خونهء نا آشنا باریدن ته کشیدی تو قلبم؟ یا شاید همون قطره هایی که بی اجازه و گستاخ باریدن و هر دومون رو غافلگیر کردن همه چیز رو ریختن بیرون از قلبم.  

باور نمیکنم که به همین سادگی رها شده باشم. احساس سبکی میکنم. مثل وقتی که از روی دایو با دستای باز میپرم پایین و قبل از برخورد با آب چشام رو میبندم و دستام رو محکم نگه میدارم کنارم و اجازه میدم آب هر جور که میخواد به بدنم شکل بده.... 

جای خالی صدفت رو همون روز با یه قلب کوچولو پر کردم. نگاهش که میکنم دلم پر از امید میشه و فکر میکنم هنوز اینقدر سرپا هستم که بتونم از پس زندگی بربیام. خوشحالم فقط همین. اینکه این بار نخواستی مثل دفعه های قبل... خوشحالم که...  

زندگی ادامه داره حتی اگه تو نباشی (هیچ وقت نبودی... کی روت حساب کردم؟) و حالا پرشدم از حرف و حرف. حالا که دیگه منتظر هیچی نیستم ....

پنجشنبه 15 بهمن ماه سال 1388

آروم میگه: چای درست کردم. میدونم منظورش اینه که برم کنارش تا حرفی بزنه. از دیشب داره بارون میباره. نگاهم میکنه و میگه: این روزا خوبه؟ میگم: آره همه چی خوبه. یهو میپرسه: با صیاد میری بیرون؟ میخندم و میگم: یکی گفته بود فرهنگ ما شبیه فرهنگ مردم کره است اما منظورش در حد جومونگ بوده٬ نه در حد پدر سون جو! همچین نگاهم میکنه که الکی سرفه میکنم و خودم رو جمع و جور میکنم. و مثل آدم میگم: نه. یهو انگار مهربون میشه٬ چشماش برق میزنه٬ استکان تو دستش انگار میلرزه٬ یه لبخند کمرنگ رو میشه تو چشماش دید. عاشقشم بخدا... میگه: مشکلی داری شوکا؟ لبخند چشماش دوباره جراتم میده که شوخی کنم: چه مشکلی؟ آروم شونه هاش رو میندازه بالا و پلک میزنه یعنی هرچی. میگم: نه مشکلی نیست خیالتون راحت٬ نه حامله شدم٬ نه بدهکارم٬ نه از چیزی و کسی فرار میکنم٬ نه خرابکاری کردم. با همون لبخند تو نگاه و همون آرامش میگه: دوشنبه کجا بودی؟ ته دلم خالی میشه٬ دستام یهو یخ میکنن٬ غافلگیر شدم٬ نمیدونم چقدر طول کشید تا خودمو پیدا کنم. نمیدونم چرا هیچی نداشتم بش بگم. سرم پایین بود. فکر میکردم که چطوری براش توضیح بدم. دیگه مطمئنم با هیچ کلکی نمیتونم بش دروغ بگم و هیچی رو نمیشه ازش پنهون کرد. وقتی نگاش میکنم یهو بغض میکنم و چشام پر از اشک میشه. میخنده و میگه: خب بابا گریه نکن حالا. استکانش رو میزاره رو میز و میگه: چند روزیه انگار یه چی میخوای بگی انگار یه چی شده گفتم شاید چیزی شده یا کمکی بخوای٬ همین! بلند میشه و پیشونیم رو میبوسه و میگه: هر اتفاقی که بیفته من پدرت هستم و حمایتت میکنم و دیگه تنهات نمیزارم.... 

دلم برای خودم میسوزه. دلم برای شما میسوزه. پدر منو ببخشید برای همه روزایی که نگرانتون کردم. پدر دوستتون دارم بخدا.

چهارشنبه 14 بهمن ماه سال 1388

خب هیچ کس جز رضا نفهمید تجربه های غلیظ تاریکی به این وبلاگ اضافه شده! و البته میگفت دوسش نداره. اما خب من از این کلمه؟ شبه جمله؟ عبارت؟... حالا هر چی خوشم میاد. از شعر به آفتاب سلامی دوباره خواهد داد فروغ. 

نمیدونم برای بقیه هم حس بدی رو تداعی میکنه یا نه. اما به نظر من اون حس بد ربطی به این عبارت؟ نداره. شاید ترس ناخودآگاه از تاریکی و غلظت شبهای بی مهتاب که ترس رو صد برابر میکنه اون حس رو میسازه. اما من دوسش دارم. هم شب رو هم تجربه های غلیظ رو... 

تجربه هایی که هیچ وقت فراموش نمیشن. مثل یه چای غلیظ که وقتی میخوریش تا مدتها غلظتش رو روی پرزهای زبونت حس میکنی. مثل یه قهوهء غلیظ که با یه بشکه شکر هم خورده شه اون چیزی که ته اش میمونه فقط طعم خالص و تلخ قهوه است. من تجربه های غلیظی دارم از زندگی. از روزایی که تاریک نبودن اما با گذشت زمان هر چند تو مه فرو رفتن و تاریک و سیاه و سفید به نظر میان اما تجربه ها و خاطره هاش هیچ تغییری نکردن. من تجربه های غلیظ تاریکی ام رو اونقدر دوست دارم که مطمئنم حتی اگه تو هزار تا بقچه و گنجه هم قایمشون کنم بازم هم غلظتش روی روحم رو حس میکنم....

سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388

قبلا این صفحه رو باز میکردم و چیک چیک تایپ میکردم و حرف میزدم٬ بعد یهو نگاه میکردم اوووووووه چقدر طولانی شده. بعد یا کوتاهش میکردم یا میگفتم خب هر کی امروز حال نداشت نخونه! اما حالا برای همین سه تا خط نوشتن صد دفعه مدیریت رو باز میکنم و میبندم. البته دوستان استحضار دارن که من خیلی خوش صحبت هستم و اینا اما انگاری یه جورایی با این صفحه رودرواسی پیدا کردم!!! (بلا به دور) 

تو اون روزایی که همه داشتن از مسائل مهم مملکتی صحبت میکردن من فقط نظاره گر بودم و حرفی برا گفتن نداشتم. میدونم شاید خیلی ها این کار رو تقبیح کنن اما خب واقعا نه اینجا نه تو دنیای واقعی هیچ وقت دوست نداشتم قاطی حرفای سیاسی بشم. حتی اینجا هم سکوت کردم و گاهی بغض گلوی وبلاگم رو هم گرفت. بعد سلانه دختر یه روز با توپ پر گفت تو این اوضاع و احوال بعضیا نشستن دارن دستور پخت قرمه سبزی با لوبیا چشم بلبلی مینویسن! (یه همچین چیزی حالا٬ البته قرمه سبزی و لوبیا چشم بلبلی رو حتما گفت) این یه جرقه بود. بعد یه روز ع ازم یه سوالی پرسید و آخرش پیشنهاد داد که یه وبلاگ آشپزی درست کنم. فکر خوبی بود اما اون روزا شرایطم یه کم شیش و هشت بود و خلاصه نفر آخر که عزیز دلی هستن برا خودشون گفتن خب تو همین وبلاگت گاهی هم قرمه سبزی یادمون بده با لوبیا چشم بلبلی!!!! (این تبدیل شده به یه ضرب المثل واسه ما٬ هر وقت یکی بیراه و بی ربط حرف میزنه) دیدم بد فکری هم نیست.  

برای شروع بد نیست از همین لیوانی که تو دستمه شروع کنم برای کسایی که مثل خودم کافی میکس یا دوست دارن یا از سر تنبلی زیاد میخورن. برای اینکه خوشمزه تر بشه میتونید یه قاشق شیرخشک بش اضافه کنید. یکی از دوستام برای من از لب مرز شیر خشک مخصوص بزرگسالان میاره که فکر کنم محصول کشور لبنانه و روش نوشته برای بچه های زیر دو سال ممنوع. اما با این شیر خشکای معمولی بچه ها هم میتونید کافی میکس های خوشمزه ای داشته باشید. 

شنبه 10 بهمن ماه سال 1388

نیم ساعتی هست این صفحه مدیریت بازه و من دارم شوتر بازی میکنم! قول دادم امروز یه چیزی بنویسم و مطمئنم نطقم بلاخره باز میشه احتمالا تخم کفتر هم لازم نیست! 

تو روزایی که اینجا نبودم یه صفحه برا خودم ساختم که توش حرف بزنم اما خب راستش نتونستم باش دوست شم. شاید حق با اون دوستمه که میگه تازگیا نفوذناپذیر شدم! اون البته یه داستان نیمه کاره داره که شاید اینجا تمومش کردم. چیزی که تو اینروزها (یکی از چیزها) دستم رو از نوشتن سرد میکرد این بود که کاش میتونستم مطمئن باشم اون آدم منحوس هیچ وقت نمیاد تو وبلاگم. خیلی خودخواهانه فکر میکردم که دلم نمیخواد حتی کلماتم رو بخونه! خب میدونم که بازم سر و کله اش پیدا میشه با اسم جدید با کامنت های جدید با حرفای مزخرف و عقده های فروخورده و... (همون جوری که آی دی های جدیدش رسیدن) اما نهایتا خودم و دوست داشتنی هام مهم تر از هر چیزی تو دنیا هستن. پس مینویسم و از این به بعد مثل قبل هستم چه تو باشی یا نه! 

پنجشنبه 1 بهمن ماه سال 1388

و خداوند تو را برکت دهد 

 

           و همیشه با تو باشد  

 

                  و هر چقدر تو خسته تر باشی   

 

                   او بیشتر با تو خواهد بود...

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>