پدر در تدارک برگزاری جشن بود. میخواست همه چیز بی نظیر باشه. این وسط گاهی هم بواسطه خشایار نظر منو میخواست. من هیچ نظری نداشتم جز تشکر و خواهش برای اینکه اینهمه زحمت لازم نیست. میخواست مهمونی تو باغ خودمون باشه که بیرون شهر بود. مسوؤلیت مرتب کردن باغ رو داده بود به محمود آقا. برای اینکه آماده اش کنه برای جشن همراه 5تا باغبون دیگه. از روی ژورنالهایی که نمیدونم از کجا بدستش میرسید لباس برام انتخاب میکرد و تاج و دسته گل و جواهراتی که میخواست بخره. دیگه نگام نمیکرد دیگه لبخندی رو لباش نبود. آروم بود و نهایت جمله های بینمون 4-5 تا کلمه بودن.گاهی با خشایار بحث میکردن و من مدام به خشایار یاد آوری میکردم که خدای نکرده ذره ای از حرمت پدر کم نشه. پدرم بود و خدای همه روزهام، حتی اگه دوسم نداشت، حتی اگه روزی صد بار تکرار میکرد هنوز دختر منه و هیچ عنوان دیگه ای نداره پس هر کاری از دستم بربیاد میکنم، وقتی از خونه من رفت دیگه رفته.....
من و آرش هم میگذروندیم روزای پر از عشق رو کنار دغدغه های پدر. زیاد میومد خونه ما، آخه پدر بش گفته بود میخواد روزای آخر بودنم بیشتر تو خونه باشم. خشایار هم بیشتر وقتا خونه بود و میگفت نمیخوام مزاحم شما باشم. میشستیم تو اتاق و شعر میخوندیم، تو باغ میدویدیم و میخندیدیم و غرق بودیم تو دنیایی که با اومدن پدر یهو انگار یخ میکرد. آرش سازش رو آورده بود خونه ما. بقول خودش سازش بار اول بود که خونه رو ترک کرده بود اما کنار من بود که عشقی بودم برای دلی که همه دنیام. پدر که میومد فریادها و خنده ها تبدیل میشدن به پچ پچ و خنده های ریز و گاهی لبخندهایی که فقط برای آروم کردن همدیگه بود با چاشنی بغضی که هیچ کدوم در باره اش حرفی نمیزدیم. حالا خشایار شروع میکرد به حرف زدن و حرف کشیدن و جمع کردن جمعی که هیچ جور کنار هم تاب نمیاوردن. پدر نمیخواست که قبول کنه، نمیخواست که... و ما بعد از شام باز پناه میبردیم به اتاق و بازم سکوت ما و صدای سه تار آرش که همه حرفای ما بود و نوازشهای دستای گرمش که اون حجم سنگین گلوم رو باز میکرد و اشکایی که خستگیه یه روز دیگه نبودن پدر رو پاک میکرد و باز هم من و پدر از هم دور میشدیم...........
قرار بود جشن عقد با پدر باشه و چند ماه بعد به صلاحدید مصطفی (پدر آرش) جشن عروسی که دیگه به قول پدر بخودشون مربوط بود چون بعد از عقد میشدم دختر اونا و پدر فقط جهیزیه ام رو تکمیل میکرد!!!!!!
موقع شام بود که پدر گفت برای تهیه سفره عقد میخواد بره تهران! اما نگفت میخوام باش برم یا نه. سعی کردم آروم باشم و خیلی آهسته گفتم ممنون لازم به زحمت تهران رفتن نیست همین جا هم چیزای قشنگی پیدا میشه. قاشق و چنگالش رو گذاشت کنار بشقابش و بلند شد با همون صدای یخ کرده گفت: هر کی دوست داره بیاد تا فردا خبر بده میخوام بلیط بخرم. و رفت بالا.
انگار سقف آسمون رو دل من آوار شد. نه! نه! من پدر رو میخواستم. من میخواستم بغلم کنه و لبخندش رو هدیهء روزای خوش و عاشقیم کنه. مبهوت شده بودم، یخ کرده بودم صورتم رو نمیدونم اما دستام که رو میز بودن زرد شده بودن، انگار داشتم تو یه فضای خالی فرو میرفتم. یه حلقه دور گلوم بود که داشت راه نفسم رو می بست، آرش و خشایار دور میشدن داشتم از میز فاصله میگرفتم دور میشدم، اما نمیتونستم نفس بکشم...
تو بغل آرش بودم و خشایار کنارمون نشسته بود، دستم رو تو دستش نوازش میکرد و چشماش پراز اشک بود. به آرش نگاه میکردم و... نه هیچی نبود جز جای خالی محبت پدر که یهو ازم گرفته شده بود و روحم تاب نداشت و همه ترسها رو منتقل میکرد به سلولهای تنم و بی اشتهایی و خونریزی های گاه و بیگاه که نشونهء روزای بدی بودن...
پدر که میاد خونه دیگه نمیتونم بنویسم. انگار رشته کلام پاره میشه.
پدر همیشه دوستتون دارم. شاید یه روزی شما هم اینا رو خوندید. میدونید دارم چیکار میکنم، دارم همه روزای جداییمون رو مینویسم، روزایی که شوکای وحشی رو رها کردید، روزایی که گفتید دیگه باید بری و فقط یه هفته وقت دادید که وسایلم رو جمع کنم. با کیف رو دوشم اومدم پایین و پشت دستتون رو بوسیدم و نشستم کنار پاتون و گفتم پدر شما تو هیچ چمدونی جا نمیشید از این خونه فقط شما مال من هستید حتی اگه منو دیگه نخواید. دستتون اومد بالا، نمیدونم برای نوازش بود یا برای سیلی، اما همون رو هم ازم دریغ کردید. پدر یادتونه وقتی لباسم رو پوشیدم؟ نگاهم نکردید، چشماتون پایین بود و با تحکم گفتید خانم زمانی میاد برا اینکه هرجاش اندازه نیست درستش کنه اما سایز خودته. نگاهم نکردید پدر که ببینید شوکا تو همون 25 روز یه سایز لاغر تر شده. نگاهم نکردید تا ببینید زردی صورتم تو سپیدی اون لباس فقط یه بوسه یه لبخند یه اشاره از شما میخواد.
یادتونه پدر روزایی که پول تو جیبیهام رو جمع میکردم برای کادوی تولدتون. رو دست بلندم میکردید و میگفتید تو کادوی تولد منی. اما اونروز حتی اجازه ندادید گونه تون رو ببوسم. گفتید: خوبه که به یادم هستی هنوز. پشت کردید به من و آرش و رو به پنجره گفتید این جعبه رو هم با خودت ببر کادو لازم نیست. آخ پدر یعنی واقعا فکر میکردید یادم میره؟
نه بابا جونم، نه!همیشه و هنوز 17 مرداد بهترین روز زندگیمه. میتونم زنگ بزنم و بگم بابایی تولدت مبارک. حتی تو اون سالها که میگفتید نمیخواید صدام رو بشنوید.... حتی اون سالها که فریاد میزدید آخه کجایی لعنتی.... و حالا تو این سالها که بارها و بارها گفتم دوستتون دارم و همیشه همون خدای بزرگ دنیای من بودید، هرچند طردم کردید، هرچند ازتون گذشتم، هر چند.....
بابایی جونم :*
تولدتون مبارک:*