ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹ ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شوکا!  چاپ
تاریخ : جمعه 12 تیر ماه سال 1388

این یه نامه است برای شما!

از روی هیچ کامنتی نمیشه تشخیص داد طرف چند سالشه اما بعضی کامنتها به دل میشینن. انگار پشت کلمات سیاه و نازک چیزی هست که تو سکوت اتاق آدم رو وادار میکنه با یه حس خاص بگه خیلی مخلصیم! 

 کلمات کوتاه بودن و جمله های بلندی هم نمی ساختن. اما انگار ته قلبم ته نشین میشدن. یه اسم دخترونهء دلنشین و حسی که منتقل میشد نمیدونم چی بود اما بدجور بازی میکرد با تارهای دلم. 

 دلم براش تنگ میشد و بی تاب خوندن کلمه ها بودم. همون کلمه ها که برام رنگ داشتن و با همهء کوتاهی و کوچیکی شون دنیام رو پر از شور میکردن. خیلی زود تبدیل شد به یه آی دی و محبتی که از پس این صفحهء سرد و بیروح بم میرسید و شادم میکرد. 

 یه چیزی ته ذهنم با شیطنت میگفت چیه همشهری پیدا کردن اینقدر برات خواستنی و دلچسبه؟ اما میدونستم ربطی به همشهری بودنمون نداره که بودن دو سه تا همشهری دیگه! 

 وقتی برام مینوشت شوکا اینکار رو بکن و نترس و جلو برو. من از پشت حروف انگلیسیش اقتدارش رو میفهمیدم. وقتی مینوشت نباید غصه بخوری٬ غصه ها حتی برای همون ثانیه هم که شده از قلبم میرفتن. وقتی مینوشت تو میتونی از پسش بر بیای تو اون لحظه مطمئن بود که من اگه ویکتور هم باشم با اسب چوبی ام٬ حتما میتونم امپراطور رو به زانو دربیارم. وقتی بم میگفت...  

من میفهمیدم تک تک حرفها رو و چقدر چت کردنمون کوتاه بود. هر بار در حد بیست دقیقه شاید هم کمتر و در هفته... خیلی کمتر و چه چیزی باعث میشد که بارها و بارها ناخودآگاه اسمش رو تکرار کنم توی طول روز و لبخند بزنم.  

گفت مجرده و من لبخند زدم. گفت با پدر و مادرش زندگی میکنه و من لبخند زدم. گفت فرصتی برای ازدواج نداشته و من لبخند زدم. گفت چندسالشه و من... گفتم چرا ازدواج نکردین؟ گفت... 

و از همون روز شوکای دیگه ای توی قلبم متولد شد. نه! اشتباه کردم شوکای هفت ساله دوباره زنده شد و هر شب توی تخت بعد از زیر رو کردن ثانیه ها و ساعتهای روزم برام قصه میگفت. و من غرق میشدم تو فکرایی که شوکای هفت ساله برام میساخت. شماره شون رو دادند و صداشون همون چیزی بود که شوکای هفت ساله همهء ذهنم رو تصرف کرد و با ساخته هاش شد مالک بخش بزرگی از تنهایی ها و سکوتم و بارها قصه رو از اول برام خوند. وقتی پشت تلفن با همون صدای مخملی به خانومی که با لهجهء زادگاهم میپرسید کیه؟ و گفتن: دوستمه مامان٬ شوکا! و منو شوکای هفت ساله غرق شدیم تو سالهایی که پدر داشت جفتش رو پیدا میکرد و این زن بفکر ازدواج هم نبود... 

کاش ازتون اجازه گرفته بودم که اسمتون رو بنویسم. اما من تو این مدت بارها و بارها تو رویاهام شما رو کنار پدر نشوندم و اون صدای مهربون و گرم تو رویاهام جون گرفت و بزرگ و بزرگتر شد. به تقدیر فکر کردم و بازی سرنوشت و گلایه ها کردم از خدا! که چرا پدرم رو سر راه شما قرار نداد؟ که چرا دست تقدیر شما رو برای من نخواست؟ که... 

وقتی هر بار میگید سلام دخترم... وقتی هر بار مینویسید تو دختر عزیز من هستی... وقتی فکر میکنم تو تمام دغدغه هاتون یه جای کوچولو حتی اندازه یه نقطه دارم... وقتی هر بار با دیدن آدی تون حتی خاموش دلم پر از شوق میشه.... 

خدایا بی انصافی نبود؟ 

مادرم رو دوست دارم و از وقتی توی این صفحه هستم دوست تر٬ اما خدایا تو خوب میدونی رویاهای شوکای هفت ساله منو تا کجا میبره... 

خنده داره میدونم٬ احمقانه و مضحک. اما بارها کنارتون توی خیابون راه رفتم٬ بارها با خوشحالی گفتم واییییییییییییی میتونستم با مامانم فارسی حرف بزنم٬ بارها شما رو از پدر دزدیدم٬ بارها گریه کردم و نالیدم خدایا حداقل تنهام نمیزاشت مگه نه؟ و اینجور وقتا حس میکنم خدا با لبخند نگام میکنه و میگه شوکا بزرگ شدی ول کن این رویاهای بی سر و ته رو!!!  

میترسیدم بیشتر از این بتون زنگ بزنم. میترسیدم بیشتر از این بگم که دوستتون دارم و دوستتون دارم. میترسیدم حتی یک بار دیگه روز مادر رو بتون تبریک بگم! و از شما دور شدم و دور.... 

بم نخندید٬ به عقلم شک نکنید٬ اینا رو گفتم که بدونید چقدر بیشتر از یه دوست دوستتون دارم و چقدر تو دنیای کوچیکم بزرگ هستید.  

نمیدونم شاید یه روزی همدیگه رو دیدیم و از همین حالا مطمئنم که چقدر تو رویاهای شبانه حسرت چشمهای عاشق و آغوش گرمتون رو خواهم داشت. میدونم آرزوی محالم میشه تکرار رویاها و داشتن دستای شما.  

شما رو نه کمتر از مادرم٬ نه  به اندازهء مادرم و نه بیشتر از مادرم دوست دارم. شما رو به اندازهء زنی که میتونست نیمهء وجودم باشه دوست دارم. شما رو به اندازهء زنی که یه قسمت از دنیام شده دوست دارم. شما رو... 

به امید دیدار....

بیربط  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 11 تیر ماه سال 1388

ادویه ها رو با هم قاطی میکنم. گلسرخ٬ دارچین٬ فلفل سفید...  

.

 هل سبز و میخک رو میندازم تو آسیاب و با هر فشار دستم روی دستگاه میخندم. کمی پودر کاری و دوتا جوز که به سختی رنده میکنم...  

.

آلبالوها رو بی هسته میکنم و شکر میزنم و روش پلاستیک میکشم و میزارم تو یخچال...  

.

چقدر تیکه کردن مرغ سخته :( یاد جوجه های خودم میفتم و دوتا مرغ پاکوتاهی که داشتم و دو تا تخم مرغی که هرروز میزاشتن. حتی یکی دوبار موقع تیکه تیکه کردن مرغ گریه هم کردم!! 

به عطیه میگم حالا که کنکورت به سلامتی و میمنت تموم شد بیا یه سفری با حمید بفرستمتون یه طرفی. میگه توروخدا اگه میشه شما حمید رو بفرستید یه جایی که من دو هفته شب ساعت نه بخوابم و لنگ ظهر بیدار شم! خدا کنه اینهمه تلاش و سختی نتیجهء خوبی داشته باشه... 

من نمیدونم وقتی این بچهء بیچاره اینقدر میترسه و با رنگ و روی پریده و چونهء لرزون بعد از ۵ جلسه هنوز حتی توی بغل من نیومده تو آب٬ چه اصراریه که اصلا شنا یاد بگیره؟؟!! بخدا این بچه به المپیک نمیرسه... 

مامانش میگه میخوام فقط با شما کار کنه٬ کلی هم چک و چونه میزنه و اصرار میکنه. تسلیم میشم و میگم این ساعت کلاس خردسال ندارم٬ ساعت ۹ و نیم صبح بیاریدش. میگه خب نمیشه بیاید فلان استخر کلاس خردسال بگیرید آخه من این ساعت صبح چطوری بیدار شم؟؟!!! 

هییییییییییی من دارم به خیاطی علاقه مند میشم! الگوهام خیلی خوب درمیان اما نمیدونم چرا پارچه ها اصلا درست سرهم نمیشن :( 

پانی خیلی دلم برات تنگ شده تو که بی معرفت نبودی :( 

لاله جون من یه مدت طولانی شماره شما رو از دست داده بودم بواسطه هنگ کردن و ریست شدن گوشی٬ حالا هم یه مدتیه پیداش کردم بواسطه مموری کارت و اس ام اسهای قدیمی٬ اما بخاطر اینهمه وقت که زنگ نزدم اینقده خجالت میکشم زنگ بزنم (از اون آیکونایی که لپاشون قرمز میشه) بعد هی میگم خب تماس میگیرم و براتون توضیح میدم بعد یادم میفته که هیییییی من حتی برا عید هم تبریک نگفتم (یه آیکون فرو رفته تو زمین).... 

برای یکی هم خیلی دلمان بسی تنگولیده شده که همچنان اسمش رو نمیاریم!!! (خودتی پر رو) 

من رشتهء دوستی تو پاره میکنم 

شاید گره خورد به تو نزدیکتر شوم!  

اون دو تا خطی که درباره ادویه نوشتم مال چندروز پیشه میخواستم یه چی دیگه بنویسم احتمالا زیاد جدی نگیرید.

راستی زهرا جون بخدا تو اون روزا من یکی اصلا آشپزی نمیکردم چه برسه به پختن قرمه سبزی با لوبیا سفید!!!

به زودی...  چاپ
تاریخ : دوشنبه 8 تیر ماه سال 1388

خب بلاخره باید این پوسته هم بشکنه, میدونم. حق با کتایون و همهء دوستاییه که میگن من تغییر کردم. خودم هم اینو میدونم و براتون گفتم. اما حالا میخوام این پوسته شکسته شه. شاید مثل یه جیرجیرک دارم پوست میندازم. خب جیرجیرکها تو نیمه راه پوست انداختن که نمیتونن آواز بخونن!!

.

.

.

یه عالمه حرف دارم. به زودی دوباره همون شوکای وروره جادو برمیگرده. مطمئن باش. شاید حتی ادامه داستان هم در راه باشه!

اینروزها...  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 3 تیر ماه سال 1388

این روزها حرفم نمیاد. نه اینکه حرفی نباشه اما انگار هیچ کلمه ای نمیتونه چیزایی رو که میخوام بریزم بیرون بفهمه. پدر مدام میپرسه چرا ساکتی؟ الهام همه اش دور وبرم میچرخه مبادا بغض کرده باشم و بی مقدمه اشکی این وسط قربانی شه. تمام مدتی که استخرم توی آبم. صبح که از خونه میخوام برم مایو رو میپوشم که حتی تو رختکن معطل نشم. من که همیشه بال بال میزدم برای همون نیم ساعت وقت صبحونه و حرفا و خنده هاش برای صبحونه هم پایین نمیرم به بهونهء سرما و از خدمهء مهربون خواهش میکنم یه لقمه از صبحونه که شاید نیمرو باشه یا کره مربا یا هرچی که بود برام بیاره. کاپشن رو روی لباس خیسم میکشم به تنم و میشینم رو سکوی کنار استخر و تو سکوت لقمه ام رو گاز میزنم و دوباره خودم رو تو بغل آب قایم میکنم و فکر میکنم نه من چیزی دیدم نه آب اشکهای منو میبینه.....

 با شرمندگی سرش رو میندازه پایین و میگه: بخدا اگه مرد بودی تا حالا صدباره کارت تموم شده بود. به زهر میخندم و میگم کاش قوانین و تبصره هاش تو کتاب قانون بود تا ما هم خیالمون راحت باشه!!

نه! اینجا هم کلمه ها به حرفم گوش نمیدن... اینجا هم تنهام و تنها و تنها...

این روزها دلم برای تنهایی خودم میسوزه...

  چاپ
تاریخ : یکشنبه 31 خرداد ماه سال 1388

حالم بده 

خیلی بد 

دیگه نمیخوام چیزی ببینم 

نمیخوام چیزی بشنوم 

نمیخوام هیچی بدونم 

هیچی 

هیچی 

هیچی

سکوت میکنم!  چاپ
تاریخ : جمعه 29 خرداد ماه سال 1388

لباسهای مشکی 

شمعهای نیم سوخته 

چشمهای نگران 

و مشتهای گره کرده 

سکوت میکنم!!!

تغییر  چاپ
تاریخ : شنبه 23 خرداد ماه سال 1388

تو روزای داغ هم قاطی هیچ بحثی نشدم. انگار هیچی به من مربوط نیست. همکارا نظر میدادن٬ تحسین میکردن٬ تخریب میکردن... من اما فقط نگاه میکردم و درباره مبانی تئوری مربیگری حرف میزدم. مدیر توی دفتر با هیجان حرف میزد و خاطره تعریف میکرد و بقیه هم سرگرم بحثهای خاص روزای اخیر. خونسرد و انگار که اصلا تو این دنیا نیستم درخواست شمارهء فدارسیون کردم. 

توی اداره هم همه درگیر بودن و بعضا دچار تعصبهای خاص روی یک شخص و من باز هم خونسرد و انگار اصلا تو این دنیا نیستم درخواست کردم نامهء ترجمه شدم رو تائید کنند برای ارسال به فدراسیون جهانی شنا!  

تو هر وبلاگ و سایتی هم حرف حرف روز بود. یاد یکی از پستهای خودم میفتادم که همیشه یه موجی این فضاهای نت رو میگره و انگار داری انشای صد نفر رو دربارهء یه موضوع خاص میخونی! برام مهم نیست واقعا مهم نیست.... 

من تغییر کردم. اینو خوب میفهمم. وقتی یکی برام حرف میزنه و من هیچ کلمه ای رو تو مغزم پیدا نمیکنم تا آرومش کنم. در عوض میگم بیا نیم ساعت سخت کوشی شنا کنیم ببینیم مسافت کی بیشتر میشه! وقتی یکی بم میگه افسردگیش عود کرده و من براش آیکون خنده اس ام اس میکنم و فقط میگم پاشو برو بیرون! وقتی یکی زار زار گریه میکنه و درددل میکنه که بش توهین شده و من توی سکوت کنارش٬ کوره راه روستایی رو بالا میرم و گاهی کفشدوزکی رو میون بوته های وحشی پیدا میکنم و میخندم. وقتی... 

من تغییر کردم. اینقدر که یکی صداش در بیاد که اومده بودم پیش تو که یه کم دلداریم بدی نه اینکه جلوم چای بزاری و پی ام سی نگاه کنی و برقصی! اینقدر که به چشام نگاه کنه و بگه شوکا چرا اینجوری حرف میزنی٬ منکه توقع معجزه ازت ندارم اما حداقل اینقدر بیربط حرف نزن. و من بخندم و بگم خب چی باید بگم؟!  

من تغییر کردم اینقدر که تحمل هیچ صدایی رو تو مغزم نداشته باشم. اینو وقتی فهمیدم که داشتم سرم رو میکوبیدم به دیوار و با هر ضربه یه عالمه ستاره های قرمز جلوی چشمم پیدا میشدن. وقتی شونه هام رو گرفته بود و التماس میکرد آروم باشم و من میکوبیدم رو پاهام. وقتی دستام رو گرفته بود و من بازوم روبین دندونام فشار میدادم که جیغ نزنم. وقتی... 

صبح جمعه شناسنامه ام رو گرفتم دستم و راه افتادم٬ بدون اینکه منتظر شم پا به پام بیاد. باورم نمیشد دارم شونه به شونه اش راه میرم برای مهری که تو شناسنامه ام شاید بش نیاز داشته باشم (حتما).... 

من تغییر کردم میدونم! حالا هم این یاس و نا امیدی برام مفهومی نداره٬ نصف وبلاگها و سایتهایی که دوسشون داشتم یا تعطیل کردن یا بسته شدن و من نشستم دارم تو ایران موزیک سیاوش گوش میدم... برای شنیدن تو که هیچ وقت برام حرفی نداری.... 

زنگ میزنی و میگی داری میای٬ باید دلم پراز شوق باشه اما نیست٬ اونم تغییر کرده شاید هم تغییر نکرده اما وقتی موهام رو میزنم بالا پیشونیم درد میگیره... وقتی دستم رو میزارم رو پام درد میگیره... نمیتونم بازوم رو لمس کنم... آره اونم تغییر کرده... شاید چون داره باور میکنه وقت رفتن نزدیکه... 

 شاید دیگه آروم نباشم٬ شاید دیگه سنگ صبور نباشم٬ شاید دیگه شور و حال چیزی رو نداشته باشم٬ شاید تنها و تنهاتر از همیشه باشم....با همهء اینا فکر میکنم مادرم فردا منتظر تبریک منه. خورشید خانومه من دوستت دارم. فردا و همهء روزای مادر دوستت دارم... فردا همهء روزایی که مادرم بودی... فردا و همهء روزایی که نداشتمت... فردا و همهء لحظه هایی که قلب کوچیکم تورو میخواست... دوستت دارم اندازهء همه روزایی که گوشی رو بی هوا برمیداری و میگی شوکا خوبی مامان... مامان دوستت دارم.

فریده خانم  چاپ
تاریخ : سه شنبه 19 خرداد ماه سال 1388

اکثر روزها ساعت نه و نیم ده با یه بسته سبزی یا یه خرید کوچیک برای خونه میومد بمون سرمیزد و همیشه کلی حرف داشت. هیچ کس از مصاحبت باش خسته نمیشد فرقی نمیکرد آشنا باشی یا غریبه اهل فسا باشی یا شیراز یا قصر الدشت٬ بلاخره فامیل عریض و طویل پدری و همسرش یه جایی مشترک میشد. همه میگفتیم که پرحرفه. خودش هم میدونست و همیشه به خنده میگفت چیکار کنم با اینهمه بچه و این پا درد و این وزن زیاد که نمیتونم برم این ور اونور خب باید با همسایه ها یه جوری معاشرت کنم که تو خونه نپوسم دیگه. همیشه میگفت یه کم عدس گذاشتم بپزه برا عباس سوپ درست کنم گلوش درد میکنه٬ ستار عدس دوست نداره باید براش برنج کنم٬ حسن استانبلی نمیخوره براش فلان چی درست میکنم و حرف میرفت تا اونجا که ساعت از نه صبح رسیده بود به دوازه و شاید هم بیشتر. 

اگه یه روز ساعت میشد ده و نیومده بود ملیحه چادر چاقچور میکرد و منم از خدا خواسته پشت سرش میدویدم که یه سری به پسرا بزنم و اگه ستار نبود بتونم با کوچیکترا بازی کنم و اگه همه شون مدرسه بودن با قناری ها آواز بخونم و فریده خانم هی خوراکی های خوشمزه برام بیاره و حرف بزنه و حرف بزنه و من هی تو ذهنم خونه خودمون رو با اونجا مقایسه کنم و بخندم و... 

وقتی بم گفت اگر ستار بچه دار نشه باید یکی از بچه هات رو بدی بش تا مدتها اضطراب داشتم٬ حتی وقتی که تقریبا آبها از آسیاب افتاده بود. تا اینکه اون روزی که نفت دون بزرگ نفت تو راه پله ولوو شد و داشت دعوامون میکرد یهو جیغ زدم: شما خیلی ظالم هستید که میخواید من بچه ام رو بدم به ستار!! اصلا خوب شد که نفت ها ریخت رو زمین و با گریه دویدم طرف خونه و عصر با یه بشقاب توت فرنگی تو حیاط نشسته بود و با ملیحه میخندید و همین که منو دید گفت: ملیحه خانم این بچه چرا هیچی یادش نمیره و غش غش خندید.... 

وقتی خبر ازدواجم رو شنید با یه شیرینی خاصی بغلم کرد و گفت الهی خوشبخت شی اما با این پسرا فکر میکردم دردونهء حسن کبابی عروس من بشه٬ قسمت من نبودی دخترو الهی سفید بخت شی و من خندیدم و گفتم: فریده خانم به پدرم میگید حسن کبابی؟!!! 

چقدر مادرانه نصیحتم کرد و چیزایی روبم گفت تا گوشام سرخ میشدم و هی میگفتم فریده خاااااااانم!!!! با یه اخم الکی میگفت ها چیه؟ میخوای مثل این عروسای بدبخت بیچاره باشی که هیچی سروشون نیست.... وقتی داشتم از ایران میرفتم برای خداحافظی رفتم خونشون. گفت: دلت برا خونتون تنگ نشده؟ بغض کردم و دستش رو کشید رو سرم و مثل تمام دفعاتی که دیده بودمش گفت بیا ببرمت خونه٬ پدر که بچه اش رو بیرون نمیکنه. و من های های گریه کردم.... 

وقتی برگشتم انتظار دیدنش رو تو فرودگاه نداشتم. دیدن پدر ومادر آرش و ملیحه ومحمود آقا یه شوق بود اما دیدن فریده خانم یه غافلگیری بزرگ با اون قد کوتاهش میون جمعیت گم بود اما وقتی خم شدم تا ببوسمش همهء محبت مادرانه اش رو زیر پوستم حس میکردم.... 

بغلم کرد و اشکام رو پاک کرد و گفت توکلت به خدا باشه٬ خواست خدا این بوده. و برام از خاطراتی گفت که بقول خودش یه زن فقط به دخترش میتونه بگه.... 

وقتی میخواستم از اون شهر دل بکنم تنها کسی بود که دلم میخواست ازش خداحافظی کنم. رفتم دیدنش و بش گفتم فریده خانم هوای پدرم رو داشته باشید. بازم با خنده گفت: حواسم به نه تا پسر و ۴تا عروس و پنج تا نوه هست پدر تو هم باشه. رفتم وسط حرفش و گفتم: فریده خانم هیچی نگید٬ نصیحتم نکنید٬ سرزنشم نکنید٬ فقط اجازه بدید یه کم بشینم اینجا و نگاتون کنم شما اندازهء نه تا مادر هستید و بازم های های گریه کردم.... 

ملیحه بم گفت که مریضه. انگار خجالت میکشید بگه سرطان٬ وقتی برای عمل اومد تهران رفتم دیدنش. هنوز همون خانم تپل و قد کوتاه و شیرین زبون بود که همهء بیمارستان رو با لهجهء شیرازیش مجذوب خودش کرده بود. چند ماه بعد که برای عمل دوم اومده بود هنوز سرپا بود.بخاطر شیمی درمانی موهاش ریخته بود و کمی لاغر شده بود. به شوخی بش گفتم فریده خانم ببخشیدا اما هنوزم همون کدو قلقله زن خودمون هستید. گفت: ای پدر صلواتی تو چه چیزا یادته. 

هر وقت زنگ میزدم به ملیحه بعد از محمودآقا احوال فریده خانم و روند بیماریش. ملیحه میگفت بیا ببینش. میگفتم ملیحه جون نمیخوام زمینگیر شدنش رو ببینم. بزا برام همون فریده خانم چاق و تپل و سرزنده باشه که مرگ پسرش هم باعث نشد شادی رو از بقیهء بچه هاش بگیره. نمیتونستم برم دیدنش. انگار یه شیراز بود و یه فریده خانم که نمیخواستم تو ذهنم بشکنه. بارها بش زنگ زدم و گفتم فریده خانم وقتی میام دیدنتون که بدونم خودتون در رو برام باز میکنید..... 

امروز ملیحه زنگ زد٬ چقدر کوتاه بود٬ اما سنگین و غیر قابل باور٬ حتی نمیخواستم یه بار دیگه تکرارش کنم٬ مگه میشه من یه هفته پیش باش تلفنی حرف زده بودم و کلی پشت سر ستار حرف زده بودیم و خندیده بودیم. درباره عروس بزرگش و نوهء ته تغاریش و... نه مگه میشه باور کنم... مگه نگفت لیلا موهام رو رنگ کرده و پرده های اتاق رو عوض کردیم؟ مگه نگفت دلش میخواد بزودی از جاش بلند شه و بیاد دیدنم؟ مگه نگفت یه روز سرزده میام خونه ات؟ مگه نگفت دیگه خسته شدم از یه جا نشستن؟ مگه نگفت دخترو تو که میدونی من هر روز باید بیست بار از خونه برم بیرون؟ مگه نگفت شیش ماهه نشستم روی تخت و فقط با حسین میرم تا بیمارستان وبرمیگردم؟ مگه نگفت وقتی بلند شم میخوام برم مشهد پابوس آقا. مگه نگفت... 

ستار تا وقتی بچه بودیم همیشه حسودیم میشد به تو٬ نه بخاطر اینکه تنها نبودی و یه عالمه برادر داشتی٬ نه بخاطر اینکه میتونستی سوار دوچرخه بزرگه بشی و تنها تا سر کانال بری٬ نه بخاطر اینکه اجازه داشتی تو خونه کبوتر داشته باشی نه! فقط بخاطر اینکه فریده خانم رو مامان صدا میکردی.... اما وقتی بزرگتر شدیم دیگه این حسادت نبود میدونی چرا؟ چون من هم برای خودم تو قلب اون زن یه جای خاص رو متصور بودم. درست از وقتی که سوغاتی های من با سوغاتی هایی که برای عروسها و دخترهای فامیل میآورد فرق داشت. از وقتی که فهمیدم تنها شماره تلفنی که بلده بگیره شمارهء منه. از وقتی که.... 

نه! نه! دروغه اگه بگم میتونم درکت کنم. تو مادرت رو از دست دادی و من یه قسمت از زندگیم رو. نمیدونم کی خبرت کرد. کی بت گفت مادرت از زمین گیری خسته شده. نمیدونم... فقط میدونم مادرها یه قسمتی از روح آدم رو با خودشون میبرن... میدونم... 

نه! نه! نه! هیچی نمیدونم. هیییییچییییییییییی 

دوباره  چاپ
تاریخ : جمعه 15 خرداد ماه سال 1388

بیا یک بار دیگر قصه را از اول شروع کنیم. بیا وانمود کنیم همدیگر را نمی شناسیم. شاید این بار عشق زاده نشود! من هر روز صبح گلدانهای شمعدانی ایوان را آب میدهم و تو با شاخه ای از مریم از زیر پنجره میگذری. بدون اینکه نگاهم کنی و من فکر میکنم خوش بحالش... و هر روز عصر می نشینم توی ایوان با دو لیوان قهوهء داغ و بدون اینکه ببینمت میگذری و فکر میکنی خوش بحالش...

نه! از هر سوی این قصه که فرار کنیم و پشت هر درخت و پای هر چشمه که پنهان شویم باز هم...

بیا وانمود کنیم همدیگر را نمیشناسیم و دوباره همدیگر را کشف کنیم و شعر بخوانیم و گلهای مریم را بگذاریم در گلدان گلمرغی و قهوه بنوشیم. شاید اینبار عاشق نشدیم. شاید این بار خواستیم غریبه بمانیم با نگاههایی که نه پرواز میدانند نه صبوری. بیا دوباره فریاد بزنیم و به هرچه جز باران بخندیم. اما خوب میدانم که باز هم باران که ببارد سکوت خواهیم کرد...

بیا این بار قرارمان کنار یاس و اقاقیای عاشق نباشد. بیا این بار برای آرامش دریا شمع روشن کنیم. بیا به باد بخندیم و مستانه رویاهای خیس شرابمان را روی بندی از ستاره فراموش کنیم. من میدانم این بار عاشق نخواهیم شد، نترس! فقط لبخند بزن و از پله های خستهء این خانه بالا بیا. چیزی بگو تا نگاهت کنم اما نگو گلهای مریم را تا کجای دنیا میبری هر صبح. من هم همراه قاصدکها و شمعهای کوچکم میخندم و برایت از لیوانهای قهوه نمیگویم! بیا وانمود کنیم...

جن  چاپ
تاریخ : سه شنبه 12 خرداد ماه سال 1388

شکوه زن داداشه همسر عموم بود. یه زن خونگرم و به شدت اجتماعی و بگو بخند. اهل تهران بود و با یدی زندگی خوبی داشتن. یدی تهران کار میکرد و همونجا با شکوه آشنا شده بود و عروسی کرده بودن و شکوه خیلی خوب تونسته بود خودش رو تو دل فامیل همسرش جا کنه. اهل معاشرت و مسافرت بود٬ برای همینم زیاد میدیدیمش. هم تابستونا هم عیدها. یه روز خونواده عمو اومده بودن خونمون که حرف از همه جاکشید به شکوه و یدی. تازه بچه دار شده بودن. خانم عمو گفت: یدی یه خونه خریده تو کرج٬ خیلی خونه قشنگ و بزرگیه. البته یدی قصد داره بعد از چند سال خونه رو بکوبه. میگفت خونه خیلی بزرگه و خیلی قدیمی. بازسازی شده اما زیر زمینش دست نخورده و دیوارهاش خیلی ضخیمه و بعضی جاها دیوارهای خشتی اش معلومه. تقریبا دو سه ماهی بود رفته بودن تو خونه. چندروز بعد همسرعمو اومد خونمون و به پدر گفت که شکوه یه حرفای عجیب غریب میزنه و داره میاد شیراز و با یدی دعواشون شده و نمیخواد تو خونهء کرج زندگی کنه و یدی میگه چون دلش میخواد تهران باشه نزدیک پدر و مادرش بهونه گیری میکنه. پدر رفت دنبال شکوه و از ترمینال مستقیم آوردش خونهء خودمون. شکوه رنگ پریده بود و دیگه مثل قبل ها تپل و سفید و پرخنده نبود. رنگ و روش به زدی میزد و لاغر شده بود و همه اش گریه میکرد. میگفت همایون خان بخدا میترسم. نه خیال بافم نه بچه ننه که بخوام برم پیش خونواده ام. من برای بچه ام میترسم. سهیل اونموقع تقریبا ۶ ماهه بود و من ۱۳ سالم بود. دو سه روز بعد من و پدر همراه شکوه رفتیم کرج! 

شکوه میگفت خونه جن داره و میترسه ازخونه و هیچ کس حرفش رو باور نمیکرد و پدر میگفت خب حالا که این بنده خدا اینقدر ترسیده حتما یه چیزی هست دیگه٬ خونه رو بفروش و یه جای دیگه بخر. شکوه هم که بیچاره اصراری به تهران رفتن نداشت!یه خونه خیلی بزرگ و خوشگل بود از اونا که تو فیلمای قدیمی نشون میداد. یه حیاط بزرگ که سنگفرشای قدیمی داشت و چندتا درخت که معلوم بود خیلی پیرن من دوسش داشتم و خیلی ازش خوشم اومده بود. یدی با حرفای پدر تقریبا آروم شده بود و داشت راضی میشد که خونه رو عوض کنه. روز سوم یا چهارم بود که پدر و یدی رفتن بیرون. من و شکوه و سهیل تو خونه بودیم. شکوه شیر بچه رو داد و پستونک رو گذاشت تو دهنش و گفت: شوکا جون پیشش بشین تا خوابش ببره٬ من میخوام برم حموم.  

حموم تقریبا اونطرف خونه بود. تو باسازی خونه نقشه رو طوری تغییر داده بودن که لازم نباشه برای رفتن به حموم یا آشپزخونه بری تو حیاط. سهیل مشغول پستونکش بود و من هم تو اتاق فکر کنم داشتم آلبومهای عکس رو نگاه میکردم که یهو سهیل نق نق کرد. پستونک از  دهنش در اومده بود. پستونک رو گذاشتم تو دهنش و چند دقیقه بعد دوباره سهیل نق نق کرد. داشتم پستونک رو بر میداشتم که یهو فکر کردم یه چیزی غیر عادیه. پستونک تقریبا کنار پای سهیل بود. یعنی سهیل با دهن پرتش میکرد بیرون. این بار چشمم بش بود چند دقیقه که گذشت حس کردم خب دیگه خوابش برده٬ اما اینبار که صدای سهیل در اومد پستونک تقریبا یک متر ازش فاصله داشت. خیلی تعجب کرده بودم. از خونه های قدیمی نمیترسیدم. خونه خودمون هم تقریبا قدیمی بود. نه به قدمت اینجا البته. و همیشه وقتی با بچه ها و دوستا تنها میشدیم قصه های جن و پری که شنیده بودیم برا هم میگفتیم و جیغ میزدیم و میخندیدیم٬ اما در کل از این چیزا نمیترسیدم. اما داشتم به حرفای شکوه فکر میکردم. که شنیدم یکی میگه شکوه... شکوه خانم... خانم خوشگله... سهیل رو بغل کردم که برم سمت حموم دیدم لاستیکی سهیل بازه٬ داشتم میبستمش که شکوه حوله پیچ از حموم اومده بود بیرون و با وحشت نگام میکنه. میخواستم به روی خودم نیارم که شکوه گفت تو هم شنیدی؟ گفتم انگار همسایه صدات میکرد آره؟ گفت همیشه وقتی میرم حموم بام حرف میزنن و صدام میکنن و هی میپرسن کی از اینجا میری. نمیخواستم باور کنم. میدونستم اگه باورم شه میترسم. گفت تو چیزی ندیدی؟ پستونک رو براش گفتم. مستاصل گفت: شوکا ظرفای ظهر رو خودت شستی و جمع کردی مگه نه؟ من هم تو آشپزخونه نرفتم. برو الان ظرفها رو نگاه کن. همرام اومد تو آشپزخونه. خدای من تمام ظرفای روی میز که من خشک کرده بودم و مرتب چیده بودم که شکوه جابجا کنه سروته روی میز بودن!!! چشمای شکوه پراز اشک بود. گفت به اون کابینت هم دست میزنن نگاه کن. در کابینت رو باز کردم٬ اونجا هم همهء ظرفا سروته بودن. ظرف قند و شکر و نمک و ادویه... ترسیده بودم اما نمیخواستم به روی خودم بیارم. گفتم شکوه جون بیا لباس بپوش بریم بیرون من میخوام یه روسری بخرم. دستام یخ کرده بود. رفتم تو اتاقی که چمدونم توش بود. دیگه داشتم قالب تهی میکردم. همه لباسهام پشت و رو تا شده بود!!! گریه ام گرفته بود. میگفتم شکوه زود باش. زود باش..... 

تو پارک سرکوچه نشستیم تا پدر و یدی برگردن. تو تمام اون دو سه ساعت که بیرون بودیم من اصلا نمیتونستم حرف بزنم!!! وقتی ماجرا رو برای پدر تعریف کردم نیمدونست باور کنه یانه. به یدی گفت تو میتونی حرف شکوه رو باور نکنی اما من فکر نمیکنم لزومی داشته باشه شوکا دروغ بگه یا خیالاتی بشه یا توهم برش داره. شوکا از وقتی بچه بود تو زیرزمین تنهایی بازی میکرد و هیچ وقت ترسی از این موضوع نداشته. خلاصه یدی قانع شد که این خونه واقعا جن داره!!!!!

دوست...صدا...  چاپ
تاریخ : شنبه 9 خرداد ماه سال 1388

بار اول که زنگ زدم پرسیدم میتونم با خانم فلانی صحبت کنم. خیلی آروم گفت: اشتباه گرفتم همچین کسی رونمیشناسه. بار دوم که شماره رو گرفتم سریع گفتم معذرت میخواهم و قبل از اینکه چیزی بگه قطع کردم. نیم ساعت بعد برای بار سوم بود که شماره رو با دقت گرفتم. یه کم عصبی بودم ومستاصل و دعا دعا میکردم بتونم با فاطی حرف بزنم. دوباره گوشی روبرداشت. خجالت زده گفتم ببخشید فکر کنم شماره ای که دارم اشتباهه٬ باور کنید قصد مزاحمت ندارم. با خونسردی گفت: میخوای من گوشی رو نگه دارم تو شمارهء خودت رو بگیری شاید خط رو خط میشه؟ شماره اشغال بود و دفعه بعد باز خودش گوشی روبرداشت :( گفت: چه شماره ای رومیگیری؟ شماره رو براش خوندم. با خنده گفت: این شمارهء منه! گریه ام گرفته بود. اگه فاطی رو پیدا نمیکردم دردسر میشد. دوباره معذرت خواهی کردم و گفتم فقط همین شماره رو از دوستم دارم که تو یه مدرسهء غیرانتفاعی تدریس میکنه که مرکز اطلاعات شهرتون شماره ای ازش نداره. اسم مدرسه رو بش گفتم و ازم خواست نیم ساعت دیگه بش زنگ بزنم. نیم ساعت دیگه شماره مدرسه رو بم داد یهو بی مقدمه پرسید: چرا اینقدر پریشونی؟ نمیدونم بخاطر تنهایی زیاد اون روزها بود یا بخاطر فشار بیش از حدی که روم بود یا بخاطر ترس از سرگردونی تو شهری که هنوز بش نرسیده بودم یا... نمیدونم چرا اما بش گفتم که میخوام بیام تو اون شهر زندگی کنم و تنها کسی که میشناسم همین دوستمه که شاید بتونه کمکم کنه. خودش رو حامد معرفی کرد و شروع کرد یه سری اطلاعات از شهر دادن و اینکه با این قدر پول کجا میتونم خونه تهیه کنم و چه کارایی میتونم بکنم و... 

صدای خاصی ندارم. یه کم دیر بزرگ شد یعنی تا حدود ۱۷-۱۸ سالگی بارها شنیدم که کوچولو با کی کار داری... دخترو به تلفن دست نزن!!! اما حالا یه صدای معمولی زنونه که یه کم جیغ هم هست! نه زیاد خشنه نه ظرافت خاصی داره و نه من بلدم پیچ و تابش بدم. اما حامد همیشه میگفت از همون دفعه اول جذب این صدا شده. روزها و ساعتهای زیادی باش حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم. چه شبهایی که از ترس و تنهایی نجاتم داد و چه روزایی که برای کاراش و موفقیتهای کوچیک و بزرگش شادی کردیم. حامد شماره ای از من نداشت. درواقع همیشه این من بودم که زنگ میزدم و هیچ وقت نخواستم شماره ای ازم داشته باشه. گاهی خیلی اصرار میکرد٬ میگفت نگرانت میشم٬ اما در نهایت میگفت اجباری نداری... 

اولین بار که اسمم رو شنید خندید و گفت به به شوکو پارس! چقدر دورادور هوام رو داشت. برای هر کاری باش مشورت میکردم. گاهی سرزنشم میکرد٬ ملامتم میکرد٬ دعوام میکرد٬ آرومم میکرد٬ بم دلداری میداد و امیدوارم میکرد. گاهی میگفت دوستم داره٬ بجز چندماه اول آشناییمون دیگه اصراری به دیدار نداشت. میگفت میترسم فرار کنی و از دستم بری.گاهی وقتا بین تماسهام یکی دوماه فاصله میفتاد. دلتنگم میشد وگلایه میکرد و.... یه جور خاصی دوسش داشتم. یه جوری که هیچ کس دیگه ای رو تا بحال دوست نداشتم. اما همیشه در مقابل وسوسهء دیدنش مقاومت کردم. نمیخواستم تاثیری تو زندگیش داشته باشم. اینقدر بی سرو سامون بودم که نخوام آوار کسی بشم. اونم حامد که... دوستم داشت شاید حتی یه چیزی تو مایه های عشق شاید هم... فکر میکرد حالا که چیزی به اسم نمایشگر و آیدی کالر اومده من دیگه بش زنگ نمیزنم. هر بار قسم میخورد و قول شرف میداد که هرگز به تلفنش آیدی کالر اضافه نکنه. نمیدونست که مدتهاست دیگه برام مهم نیست شماره ام رو داشته باشه. میخندیدم و سربسرش میزاشتم. مادر مهربونی داشت٬ حامد از من براش گفته بودم٬ گاهی دعوتم میکرد خونه و گاهی میگفت حامد فلان جاست اگه دوست داری برو اونجا. گاهی برام شیرینی درست میکرد که حامد برام بیاره یا از هر سفر برام سوغاتی میآورد و گاهی که زنگ میزدم تا فقط با مادرش حرف بزنم میگفت: شوکا جون اولین دختری هستی که حامد اینقدر هواشو داره و تونسته با این پسر بسازه! میخندیدم و میگفتم شاید هم اون تونسته با من بسازه؟! خبر نداشت که ما حتی یک بار هم همدیگه رو ندیدیم! خیلی خوب دف میزد٬ خوب براش کمه٬ یه چیزی در حد عالی٬ صدای خوشی هم داشت و گاهی پشت تلفن سکوت بود و صدای دف و... چند بار دعوتم کرد به کنسرتهای مختلفی که تو همین شهر بود یا تهران و بلیط رو یه جوری بم میرسوند. شنیده بودم یه گروه موسیقی خیلی باحال قراره به زودی توی تهران کنسرت داشته باشند. میدونستم از اون تیپ کنسرتهاست که خیلی دوست داره. بش گفتم حامد این بار من میخوام دعوتت کنم٬ خندید و کلی سربسرم گذاشت. بش گفتم سازهایی که تو این کنسرت هست چیزاییه که هم من خیلی دوسشون دارم هم تو. تازه کلی هم تکنوازی توش داره. ازش یه آدرس خواستم که بلیط روبراش پست کنم. من نمیتونستم از روشهای اون استفاده کنم!  

تقریبا وسطهای ردیف سوم نشسته بودم. اولش قرار بود فاطی بام بیاد اما نشد. با الهام هم هنوز اینقدر قاطی نشده بودیم که به زور ببرمش٬ یه جورایی تنهایی رفتن برام سخت بود از اون بد تر تنها بودن تو سالن! همه چیز خیلی عالی بود. دیگه تو حال و هوای خودم نبودم به تنها بودن هم دیگه فکر نمیکردم. قسمت دوم اجرا٬ تکنوازی ها بود و صدای تار با زیر و بم همیشه اش منو میبرد تا ته ته عشق و دونه های اشک دیگه تو اختیار من نبودن. بعدش صدای کمونچه دیوونه ام کرده بود و... داشتم لذت میبردم و غرق شده بودم تو شوری که تو سالن بود. همه یه جورایی تو آسمون بودن که بعد از تکنوازی دف نوازنده گفت: من از طرف یه دوست که نمیدونست اینجا هستم به این کنسرت دعوت شدم! (چشمام بسته بود و داشتم میشنیدم.) نمیدونم الان خودش کجا نشسته اصلا توسالن هست یا نه؟ فقط میخوام بش بگم که .... یهو چشمام رو باز کردم وبا عجله بروشور کنسرت رو از تو کیفم در آوردم و.... نوازنده تار.. نوازنده تنبور.... نوازنده تنبک... نوازنده دف: حامد.... غافلگیر شده بودم و پر بودم از یه حس که نمیدونستم خوبه یا بد. موهای مشکی و بلنده درهم برهمی داشت که تقریبا زیر سرشونه اش بود٬ چشمهای درشت که شاید مشکی بودن و... 

مدتهاست ازت بیخبرم. دو سه سالی هست بت زنگ نزدم. اما این روزها بد جور دلتنگت شدم رفیق. اینکه حرفام رو بشنوی و آرومم کنی. اینکه برام حرف بزنی و از روزهای آینده بگی. اینکه... 

دلم برات تنگه! و تمام این روزها هنوز هم هیچ کس مثل تو نمیتونه محرم همهء نگفتنی ها باشه و سنگ صبور غصه ها و همراه شادیهای کوچیکم. هنوز هم هیچ کس نتونسته جات رو بگیره. هنوز هم طوری دوستت دارم که تا بحال کسی رو دوست نداشتم.......

  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 7 خرداد ماه سال 1388

باز خونه خالی شده و ساکت. الهام یه گوشه ای خودش رو مشغول کرده و من تمام امروز رو پای کامپیوتر بودم. هی دقت کردی همیشه درست وقتی بت نیاز دارم نیستی؟!! 

موقع خداحافظی مازیار با شوخی و خنده میگفت: با وجود همه اتفاقا فکر نکن من یادم رفته کلی از اموال پدر به نام توئه! دفعه بعد خواستی با عزارییل کشتی بگیری قبلش یه ندایی بده! دلم براش تنگ میشه و میدونم تا مدتهای زیادی نمیتونم ببینمش.  یه جورایی میخواد  بره سربازی. خشایار میگفت: کاش میتونستم به زور هم که شده با خودم ببرمت. اما میدونم حریفت نمیشم. بش گفتم: با هر خبری که میشنوی بدو بدو نیا اینجا٬ پس کی میخوای به کار و زندگیت برسی! وقتی به هر بهوونه ای میای اینجا و یکی و دوماه میمونی؟! تا یکسال دیگه حتی اگه مردم هم حق نداری بیای ایران! باوحشت نگام میکرد.... 

نمیدونم چرا نرفتم فرودگاه٬ شاید برای اینکه نمیخواستم لحظهء آخر بغضم بترکه و گریه کنم. این روزها خیلی دل نازک شدم و اشکهای بی حیا هیچی سرشون نمیشه٬ این روزها به هر بهونه ای زار زار گریه میکنم. بعدش کلی به خودم میخندم.... 

از صبح یه تیکه از ترانهء داریوش تو مغزم هزار هزار بار تکرار شده که نه قبلش رو میدونم نه بعدش رو فقط مدام تو مغزم میخونه: کاش من و تو میفهمیدیم اومدنی رفتنیه..... اصلا خواننده اش داریوش بوده؟!

دلگیر  چاپ
تاریخ : سه شنبه 5 خرداد ماه سال 1388

براشون توت فرنگی خریدم. عطیه میگه از وقتی پدر ومادرمون رو از دست دادیم توت فرنگی نخوردم. دست و بالمون همیشه تنگ بود اما یکی دو تا نوبرونه میخوردیم از هر چی. حمید میگه واییییییییییی من دیگه بستنی توت فرنگی نمیخورم مزه اش خیلی قلابیه! 

بغض میکنم وقتی دونه های درشت و لپ گلی زرد آلو رو بو میکنه و میگه شوکا جون دستت درد نکنه. 

روزای اول که برای عطیه پول میزاشتم که خرید کنه٬ فقط سیب زمینی میخرید و تخم مرغ و پنیر٬ اصلا فکر نمیکرد چیز دیگه ای هم باید بخره٬ خیار شور که به سفره شون اضافه میشد میگفت امشب شما مهمونمون هستید. کم کم براشون برنامه غذایی نوشتم. نه از اینا که شنبه چی بپزه دو شنبه چی بپزه. یه چیزی شبیه برنامه غذایی که برای بچه های تیم تنظیم میکنم. البته بدون احتساب کالری! پنیر و کره و تخم مرغ آب پز یا نیمروی صبحونه و ماست و سالادی که باید همراه غذاشون بخورن و آبمیوه و شیر که اصرار میکردم همیشه تو خونه باشه و عطیه با تعجب نگام میکرد! دوست داشت خودش خرید کنه و من هم هیچ وقت نخواستم احساس استقلال وبزرگتر بودن رو ازش بگیرم. تو برنامه نوشتم هر روز یه وعده برنج همراه با گوشت یا حبوبات فراوون بخورن. هر یه روز در میون یه ظرف بزرگ ماست بخره و هر روز سالاد و میوهء تازه تهیه کنه. روزای اول سختش بود. یا میدیدم که گاهی یادش میره و خودم براش خرید میکردم. دلگیر میشم وقتی میبینم این بچه ها هنوز مثل همون روزای اول از خوردن معمولی ترین غذاها چقدر شاد میشن. من فقط میتونم به همین دو تا بچه برسم و به چشمایی فکر میکنم که ماه رمضون پارسال چقدر برای حلیم و بامیه برق میزدن.... 

این روزا حمید به شدت اضطراب داره٬ البته بقول خودش دیگه تموم شده امتحان دیکته و ریاضی رو که داد دیگه خیالش از بقیه راحته. البته برای امتحان ریاضی اصرار داشت همراش برم مدرسه٬ میگفت شما که تو حیاط باشید بیشتر حواسم رو جمع میکنم. برای امتحان دیکته هم... اوووووففففف خدا رو شکر تموم شد. 

تازه اومده بودم تو این شهر و داشتم پاگیر میشدم و تونسته بودم خودم روبین همکارا جا کنم و علاوه بر کارت نجات غریق درجه یک و مربیگری درجه دو (الان ارتقا پیدا کردم :دی گفتم که پز بدم) یکی دوتا کارت دیگه هم رو کرده بودم. سیما مسوول هیات نجات غریق حسابی هوام رو داشت و فیروزه شده بود همکار فیکسم. یه روز اومد و گفت بیا کنار این بچه ها با این بچه هم کار کن. گفتم نمیشه اینا پیشرفته ترن یا وقت اینا گرفته میشه یا این یکی سرخورده میشه. گفت نه بابا همین گوشه کنار برا خودش میپلکه تو هم پولت رو بگیر. گفتم ببین من حوصله بچه ندارم اینم این بچهء لوس و زبون نفهم بیخیال من شو. گفت اگه با بچه های بد قلق کار کنی بیشتر تو چشم میای و عزیز میشی و موقعیتت تثبیت میشه. گفتم همین قدر گل درشت بودن و عزیزی برام بسه. گفت آخه این بچه خواهر شوهرمه میخوام یکی باش کار کنه که حوصله و تجربه بچه داشته باشه و پیش خواهر شوهرم دهن پرکن باشه! گفتم بخدا من همچین هم تو دهن جا نمیشم باور کن حوصلهء بچه هم ندارم. خلاصه یکی اون گفت یکی من تا اینکه گفتم خوب خودت باش کار کن قلق بچه هم دستته بخدا من نای سرو کله زدن با یه بچه دیگه روندارم. (اونموقع از زرنگ بازیای استخر سرم اومده بود و نزدیک به 60 تا شاگرد زیر 12 سال داشتم، عمومی و خصوصی!!) یهو رو ترش کرد و شروع کرد غر غر کردن و هر چی من و فیروزه سعی میکردیم آرومش کنیم بدتر میشد. یهوو اون وسط برگشت طرف من و گفت خدا رو شکر بچه دارم و بلدم با بچه ها راه بیام با چشم و ابرو یه اشاره به من کرد و گفت خدا خر رو شناخت که بش شاخ نداد! رنگم پرید و ضعف کردم اما خودم رو کنترل کردم و لبخند زدم که یکی گفت خجالت نکشیدی اینو گفتی خدا اگه بخواد از گاو هم میتونه شاخش رو بگیره! چندتا قلنبه دیگه بارم کرد و رفت بیرون. بقول خودشون حرمت استخر رو شکسته بود با رفتار زشتش اما تمام اون روز داشتم به این فکر میکردم که من خودم گاهی بعضی اتفاقای زندگیم یادم میره این چطوری تو اوج عصبانیت یادش مونده بود که دو سه ماه پیش بطور سربسته شنیده من یه بارداری نا موفق داشتم؟!!! مثل دیوونه ها میخندیدم و میگفتم فیروزه این شاهکاره بخدا. مدیر عذرش رو خواست و ایشون هم برا اینکه با افرادی مثل من همکار نباشن از اون استخر رفتن! هشت یا نه ماه بعدش بود که یکی بم گفت فلانی بچه اش خیلی مریضه و به هر کی میرسه میگه شوکا بچه ام رو نفرین کرده. رفتم دیدن بچه اش با روی باز و بدون اینکه به روش بیارم از چیزی دلخورم که نبودم واقعا. با چندتا تیکه اسباب بازی و کتاب داستان و مداد رنگی برای بچه اش و خیالش رو راحت کردم که برای هیچ بچه ای هرگز بد نخواستم. 

اوج فاجعه میدونی کی بود؟ اینکه پریروز تو خیابون دیدمش، درب و داغون و به هم ریخته. ایستادم به حرف زدن و احوالپرسی که زد زیر گریه و گفت پسر 17 ساله اش رو تو تصادف از دست داده!!! 

میدونم خیلی بی سرو ته نوشتم اما هنوز مونده از دلگیری های این روزها بگم و همکاری که پدرش رو.... زنی که بخاطر اعتیاد همسرش.... پیرمردی که خونه اش رو برای دیهء دخترش... 

هنوز خیلی مونده و من خسته ام.....

خونهء ما  چاپ
تاریخ : جمعه 1 خرداد ماه سال 1388

خب وقتی یه شب که دلت میخواد حرف بزنی, و یه دوست خوب به پرحرفی هات گوش میده مگه میشه خواسته اش رو ندیده بگیری! پس مینویسم...

 آغوش پدر برای من باز بود اما اون اشتیاقی که باید باشه رو نداشت. تو سینهء پدر قایم شده بودم و اشک میریختم. حتی نمیفهمیدم دستی روی سرم نیست. نمیفهمیدم که بوسه ای روی موهام گذاشته نشد. از پدر که جدا شدم, توی چشماش که نگاه کردم, پشت همهء مهر پدری یه خشم بود یه عصبانیت, یه تحقیر... نگام کرد و با همون خشم رو به آرش گفت: دختر من باید این لباسها رو بپوشه؟!(این چند خط از نوشته قبلی بود که خط نوشته دستم بیاد)

پدر و مصطفی داشتن حرف میزدن و ملیحه کنارم ایستاده بود و قربون صدقه ام میرفت و ریز ریز اشک میریخت و مادر آرش گاهی بوسه ای برای من داشت و گاهی برای پسرش و من داشتم جملهء پدر رو تو مغزم حلاجی میکردم. نمیدونستم چیکار باید بکنم, من جایی نداشتم خونه ای نداشتم. یه لحظه فکر کردم آرش میتونه بره خونه پدریش اما من... ملیحه و محمود آقا هم با ما اومدن و نفهمیدم پدر کی رفت. مثل همیشه مادر آرش هر غذایی که فکر میکرد ما دوست داریم رو درست کرده بود و ملیحه با همه عشق داشت کمک میکرد و مدام حرف میزد و میخندید و دور برم میچرخید و گاهی میگفت چطو شد اینهمه وقت طاقت آوردم نبینمت مادر؟ محمود آقای محجوب هم گاهی با شوق حرفی میزد و چیزی تعریف میکرد و مدام تکرار میکرد خانوم جات خالیه تو خونه. اما من انگار تازه از پدر جدا شده بودم. انگار این زخم دوباره تازه شده بود. آرش یعنی پدر اینقدر از من بیزار شده؟ و قبل از اینکه آرش چیزی بگه های های گریه میکردم. چندساعت بعد کسی تو خونه نبود, اتاق من و آرش دوباره چیده شده بود, و من داشتم به روزای بعد فکر میکردم. آرش باید دوباره برای کار تو دانشگاه اقدام میکرد و میگفت دلش میخواد تو بیمارستان هم کار کنه اما همچنان دوست نداشت مطب داشته باشه٬ و براش کاری نمیکرد. میگفت ترجیح میدم یه سرمایه ای داشته باشم که بتونم یه خانهء بهداشت تو یه روستا بسازم اما تا اون موقع میخوام فقط تو بیمارستان باشم و دانشگاه. سه یا چهار روز بعد از برگشتمون مصطفی ترتیب یه مهمونی رو داد و از فامیلهای نزدیک من و آرش دعوت کرد. اما پدر... انتظار هم نداشتم که بیاد. قرار بود زندگی جریان داشته باشه اما هیچ کس حرفی از این نمیزد که ما کجا باید زندگی کنیم و جز کار آرش از هیچ چیز دیگه ای صحبت نمیشد. میدونستم که پدر و مصطفی با هم یه کارهایی میکنن البته فقط و فقط در حد کار و بدون نظر گرفتن نسبت فامیلی! صحبت از ساخت یه درمونگاه بود. مصطفی سعی میکرد زیاد تو خونه حرف پدر رو پیش نکشه یا زیاد با تلفن صحبت نکنه, آخ که چقدر دوست داشتم وقتی داشتن حرف میزدن برم گوشم رو بچسبونم به گوشی و صدای پدر رو بشنوم....

نمیخواستم بیکار بمونم٬ برگشتن به دانشگاه یه جورایی غیر ممکن بود. هنوز تحمل مطالعه روی روند رشد جنین و مراحل زایمان و اینا رو نداشتم! گوشهء اتاق بساط معرق رو برپا کردم و باز صدای اره مویی و بوی خنک چسب چوب و بوی سنجد و افرا و عناب و شمشاد و گردو و کاج و خاک اره های رنگی و تابلویی که داشت جون میگرفت. ظهر عاشورا که قرار بود بره تو اتاق کار مصطفی... کم حرف شده بودم اما یه شادی عمیق بینمون بود. تمام لحظات تنهایی و دلتنگی رو با چوبها میگذروندم. با وسواس رنگها رو کنار هم میچیدم و سایه میزدم و با نهایت دقت الگو میزدم و اره میکردم....

 یه شب بعد از شام مصطفی گفت شوکا امشب مهمون داریم... و پدر اومد. چقدر دلتنگش بودم یعنی تو این یکماه اون دلش تنگ نشده بود؟

گفت: موقع رفتن دفترچه حسابت رو با خودت نبرده بودی اما هر ماه مبلغی که گفتم رفته به حسابت, و دفترچه رو گذاشت روی میز. این تنها جمله ای بود که مخاطبش من بودم. رو کرد به آرش و مصطفی و گفت خونه و جهیزیه اش خیلی وقته آماده است, ملیحه مرتبش کرده و اگه دلشون بخواد میتونن توش زندگی کنن... سند و کلید خونه رو گذاشت رو میز... مصطفی داشت تشکر میرد و آرش نگاهش به من بود و من هیچی نمیگفتم که این اشک راه نیفته رو صورتم. پدر بلند شد و گفت دکتر منو میرسونید تا خونه؟ با ماشین شوکا اومدم اینم مدارک و سوییچش. باید پیش خودش باشه. و من غرق بودم تو همون لحظه ای که پدر اسمم رو گفت......

من هیچ وقت تو اون خونه نرفتم. تو اون روزها کسی حرفی نمیزد و من تو برزخ بدی بودم. یه روز که مثل همیشه خودم رو لابلای چوبهام قایم کرده بود مادر آرش اومد نشست کنارم. خیلی از روزها اینکارو میرد. میگفت از صدای اره خوشم میاد, اغلب موقع کار حرفی نمیزد میگفت حواست پرت میشه و خودش رو با خوندن مجله یا کتاب سرگرم میکرد. اما اون روز گفت شوکا میخوام با هم حرف بزنیم. خندیدم و گفتم بله بانو. هروقت میخواستم سربسرش بزارم بانو صداش میکردم. همون اوایل بم گفت فکر نکن طبق عرف مجبوری من رو مامان صدا کنی هر چی دوست داری بگو, حتی اگه به اسم کوچیک یا خانم ارجمند هم صدام کنی ناراحت نمیشم. و چقدر خوشحال بودم از اینهمه شعور که مجبور نبودم کلمه مامان رو بعد از بیست سال هر روز به کسی بگم! گفت میدونم چقدر برات سخته که اینجایی, میدونم فکر میکنی مهمونی و باید بری. این رو هم میدونم که هنوز نتونستی تصمیم بگیری بری تو اون خونه یا نه. بغض کرده بودم. نمیدونم چرا اما فکر میکردم چقدر خوب که بلاخره یکی داره با من از چیزایی حرف میزنه که به گفتگو درباره شون نیاز دارم. گفت اگه فکر میکنی میتونی همین جا زندگی کنی کنار ما بمون. مطمئن باش هیچ وقت داستانهای عروس مادرشوهری بین من و تو بوجود نمیاد. تو این خونه مثل مهمون بات رفتار نمیشه اما خودم بت میگم چه توقعاتی ازت دارم و متقابلا تو هم بم میگی که چی دوست داری. تو چشمام نگاه میکرد و با آرامش حرف میزد و توضیح میداد که دو تا آدم با یه عالمه پیش زمینهء واقعی و غیر واقعی میتونیم کنار هم خیلی راحت زندگی کنیم و از چیزایی میگفت که برام عجیب بود یه زن بعنوان مادر شوهر بتونه به عروسش بگه! بعد گفت اما حق داری اگه نخوای اینجا بمونی میتونی از شوهرت بخوای برات یه خونه تهیه کنه, میتونه اینکارو بکنه پدرش هم کمکش میکنه و به این بهونه که میخوای تو خونهء شوهرت زندگی کنی و میخواید که روی پای خودتون بایستید مجبور نشی بری تو خونه ای که دوست نداری یا مجبور شی بمونی اینجا... خدایا چقدر این زن فهمیده و صبور و مهربون بود. شاید میخواستی سالها نبودن مادرم رو جبران کنی با این زن!

پیشنهادش خیلی عالی بود. و ازم خواست که خودم به آرش و مصطفی بگم بدون اینکه حرفی از مادرشوهرم باشه! ملیحه زیاد بم سر میزد یه جورایی با مادر آرش به شدت دوست شده بودن, بش گفتم به پدر بگه از وسایل خونه هیچی نمیخوام براشون خودش تصمیم بگیره و یه وقتی تعیین کنه تا سند خونه رو هم منتقل کنم به نام خودش. ملیحه در ظاهر ناراحت بود اما از حرفایی که میزد کاملا معلوم بود که چقدر خوشحاله که از همه چیز راضی هستم و وادار به انجام کاری نشدم. از ماشین اما استفاده میکردم. خیلی به دردم میخورد و کلی از داشتنش راضی بودم و هر بار به ملیحه میگفتم که به پدر بگه متشکرم!!

ماه چهارم برگشتن از سوئد بود و باید برای انجام آزمایشها میرفتیم تهران. پر از دلهره بودیم همه مون, اما به روی همدیگه نمیاوردیم. تازه زندگیم سامون گرفته بود و با شرایط جدید هماهنگ شده بودم و داشتیم از زندگی لذت میبردیم و برای آینده برنامه میریختیم.... دلم نمیخواست یه بار دیگه گرفتار بیمارستان و دوا و درمون شم و دوباره زندگی یه خونوادهء دیگه رو آشفته کنم.

با تو رفتم...  چاپ
تاریخ : یکشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1388

اولین مشکل من و برادرها انتخاب جا بود! من دوست داشتم دقیقا کنار دریا باشیم اما مازیار میگفت هوا خوب نیست و ممکنه دریا طوفانی بشه و آب بیاد تو خونه. یه بار تو عمرش تو بندرانزلی این اتفاق براش افتاده! بعد از یکساعت چونه زدن با همدیگه و سرکله زدن با بعضی پیرمردای دندون گرد که یه چشمشون به ماشین بابا بود و یه چشمشون به جیب ما, بلاخره یه خونه گرفتیم که همه پنجره های بزرگ هالش رو به دریا بود و من عاشق پرده های قدیمی حریرش شده بودم. شب اول فقط آتیش داشتیم و یه نم نامحسوس بارون و نفری یه لیوان نسکافه کنار دریا. برای شب دوم برادرها خواستن عزت بزارن وقتی رفته بودیم چهارشنبه بازار تو شهر تنکابن نمیدونم چطوری یه نفر رو پیدا کردن که ازش نوشیدنی بخرن. اونم چی عرق سگی دست ساز!!! به عمرم چیز به این مزخرفی نخورده بودم. اینقدر مسخره بازی در آوردیم و سرو صدا کردیم که کم مونده بود بیان بگیرن ببرنمون, کجا؟ دیوونه خونه! تو ویلای کناری یه خونواده بودن که بعد از دو سه ساعت یکیشون جرات کرد بیاد با ما که دور آتیش میرقصیدیم و مثل دیوونه ها میخندیدم و زیر بارون خیس شده بودیم و چای میخوردیم و سیب زمینی پخته آشنا بشه. گفت از تهران اومدن و خواست اگه ناراحت نمیشیم فردا شب با هم باشیم.

5شنبه قرار بود سوپرمن و الهام هم بیان, صبح به پدر زنگ زدیم که اگه کار خاصی نداره اونم بیاد. پدر هم قبول کرد به شرطی که حمید و عطیه رو هم بیاره. الهی قربونش برم وقتی دریا رو دیده بود اینقدر هیجان زده شده بود که نمیدونست چی بگه. فکر کن تو اون هوای سرد ما رفته بودیم تو آب! البته من فقط پاهام یه کم بالای زانو اما استخونام داشت میترکید از سرما. خدا رو شکر نه من سرما خوردم نه حمید :دی

حمید همه اش کنار خشایار بود و پچ پچ میکردن با هم, داشت میگفت دفعه بعد که بیاید ایران براتون شاهنامه میخونم, هی میپرسید شاهنامه خیلی گرونه؟ یا گاهی میگفت اگه شاهنامه هم نداشته باشم از شعرهای مولانا براتون میخونم. با مازیار هم منچ بازی میکردن و خدا میدونه چقدر سرهمدیگه کلاه میزاشتن و داد و هوار میکردن. قدم زدن تو پیاده رو های خیس بارون و خوردن زیتون پرورده و فقط چقدر جای شکوفه ها خالی بود! شب کنار آتیش و دریا همسایه ها هم اومدن. هنگامه و سلمان که زن و شوهر بودن با پسر بچه 5 ساله شون که مصداق دقیق یه حرف از ع بود مدام چیزش تو دستش بود و جیش داشت! حسین پسرخاله هنگامه و دوستش فرید و نسرین که آخرش نفهمیدیم دوست حسینه یا نامزد فرید آخراش هم بد جور رفته بود تو نخ مازیار!!!

سلمان گیتارش رو با خودش آورده بود و با پدر شروع کردن کل کل و خوندن. خیلی وقت بود صدای پدر رو نشنیده بودم, صدای گرم و عاشق یه پیرمرد که دل آدم رو میلرزونه. از آوازای دلکش و هایده تا شجریان و ناظری یکی بابا میخوند یکی سلمان.بعد از گل گلدونه من که پدر خوند, سلمان فرنگیس رو خوند....

خشایار و مازیار هم فهمیده بودن پدر حالش عوض شده اما هیچکس مثل من نمیدونست چه آشوبی تو دل پدر به پا شده که چشماش به نم نشسته... سلمان رو کرد به پدر و گفت: خب همایون خان؟ صدای پدر خش دار شده بود. یه سرفه کوچیک کرد و....

با تو رفتم... بی تو باز آمدم... از سر کوی او... دل دیوانه....

آخرین باری که رفته سرخاک فرنگیس فروردین بود, تا چند روزی حالش بد بود و حالا...

  چاپ
تاریخ : سه شنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1388

قبلا زیاد برام مهم نبود، همین که یکی باشه پر حرفی هام رو بشنوه بس بود. اما خیلی وقته میدونم هر حرفی رو نمیشه به هرکسی زد. این "هرکس" اصلا توهین نیست. منظورم اینه که یه حرفی رو فقط باید یه دوست خوب بشنوه یکی مثل الهام که مطمئن باشی میفهمه چی میخوای از جون اینهمه کلمه که برای گفتن یه فکر یا یه غصه به نخ کشیدی. اما گاهی بش زنگ میزنم و میگم میشه امشب نیای اینجا میخوام تنها باشم! حرفایی رو فقط به پدر میتونم بزنم و بعضیها رو فقط به خشایار. با وجود همه اختلافی که با مازیار داریم اما خیلی از چیزا رو بش میگم چون میدونم مثل خشایار یهو داغ نمیکنه و درگیر عاطفهء برادری و مسولیت پذیری وحشتناک خشایار نمیشه! حرفم رو میشنوه و در کمال خونسردی و آرامش مثل یه آدم بیطرف بدون اینکه بخواد چیزی رو شخصا حل کنه، بم راه حل میده و نهایتا اگه راه حلی لازم نباشه بدون اینکه مضطرب شه آرومم میکنه. اما گاهی دلم محبت بی حد و حصر خشایار رو میخواد که اشکهام رو پاک کنه و گونه ام رو ببوسه و... گاهی فقط پدر رو میخوام که تو سکوت گوش میده و با نگاهش چشمام رو میکاوه... گاهی هم فقط دلم میخواد حرف بزنم و اون چیزی که رو قلبم دارم بریزم بیرون، که همکارهام هستن بهترینشون هم فریباست (بعد از رفتن خواهرش) و خیلی های دیگه!

اما اینجا.... شاید سه چهار ماه بعد از ساختنش بود که فهمیدم تنها جاییه که راحت میتونم حرف بزنم بدون اینکه نگران این باشم که کسی سرزنشم کنه، کسی نگران شه، کسی مضطرب شه، کسی بد نگام کنه، کسی قضاوتم کنه، کسی... هرچند که قضاوت شدم اما مهم نبود. اینجا یه دنیای مجازیه با یه مشت دوست و رفیق و نارفیق مجازی که حضورشون آرومم میکرد و حس میکردم زنده ام حتی وقتی بم گفتن هرزه!! خیلی ها از همین دنیای مجازی اومدن بیرون و شدن یه قسمتی از زندگیم، حالا اگه یکی دوتا اشتباه هم این وسط بود به داشتن باقیه دوستای خوب میارزید. مثلا اینکه با لالهء عزیزم حرف بزنم به این میارزید که ... بم زنگ بزنه و فحش بده!!

اما از همه این حرفا گذشته میخوام یه خواهشی بکنم. یه تقاضا، یه التماس! نمیدونم اون دوستی که برام تو پست قبلی کامنت گذاشته کی هست احتمالا اینقدر منو میشناسه که بدونه پی گیرش نیستم که بفهمم از کجا همو میشناسیم، اما یه جورایی تو فکرم. اگه خوندن این واگویه های من تاثیری روی لحظه ها و روزهاتون داره تورو خدا نیاید اینجا. کتایون یادته یه بار بم گفتی نوشته های اینجا برات مهم هستن و یه بار دیگه خودت گفتی گاهی حس میکنی چقدر از این آدم دوری؟ سحر یادته تو جواب یه کامنت بت گفتم نمیخوام طوری بشه که اینجا هم نتونم حرف بزنم؟ اینجا تنها جاییه که میتونم فریاد بزنم، بخندم، گریه کنم، از دردهام بگم و از خوشی هام. اصلا اشکالی نداره که کسی بخواد بم یادآوری کنه جای خدا کجاست، اصلا اشکالی نداره یکی بم بگه منشا گرفتاریهام کجاست، اشکالی نداره کسی سرکوفتم کنه بخاطر زجری که میکشم، اشکالی نداره اگه به تنهایی هام بخنده یا هر چیز دیگه اما اینکه روزهای بدم رو ننویسم که کسی ناراحت نشه... نه! بخدا انصاف نیست. من فقط همین یه صفحه رو دارم برای حرف زدن، فقط همین جاست که میام و حرف میزنم و میدونم که اونی که باید حرفم رو میشنوه، انصاف نیست همین یه صفحه هم ازم گرفته شه. منم گاهی تا مدتها اسیر چندخط حرفی که خوندم میمونم، یا بعضی نوشته ها عذابم دادن اما.... اولش فکر کردم کامنتها رو ببندم اما خب چه فرقی تو اصل حرف این خانم (یا آقا!) داره؟ فقط میتونم بگم اینجا یه فضای مجازیه که فعلا تنها جاییه که میتونم توش آروم بگیرم و فکر نکنم بتونم ازش دل بکنم اما اگه چیزی نوشتم که به کسی امیدواری الکی داده که سرکار مونده باشه یا بازی در آوردم برای کسی (؟) یا کسی با خوندن زمزمه هام روزهاش خراب شده، دیگه نیاد اینجا! فقط همین!

حال خراب این چندروزم بخاطر این موضوع بود. تا قبل از این فکر میکردم مردن تو بستر مریضی چقدر پوچ و مسخره است اما وقتی این خانم که یه آشنایی دوری باش دارم به همین سادگی زندگیش رو با همه امیدهاش از دست داد فکر کردم اگه از کما برنگشته بودم حداقل دلم خوش بود که سالها باش جنگیدم! اما این خانم....

امشب میرم سفر. برام لازمه که دور شم که فاصله بگیرم از فضایی که همه اش ترسهای شبانه رو برام تداعی میکنه، وقتی برگردم قراره خونه یه تغییرات اساسی کرده باشه. (امیدوارم) قراره حالم خوب شه و برگردم. حالا که نوشته های من اینقدر بقیه رو تحت تاثیر قرار میده مطمئنم شماها هم میتونید کمکم کنید. من انرژی هایی که برام میزارید رو حس میکنم بخدا. دوستتون دارم هرچند اگه جام اینجا نباشه یا اگه ناخواسته آزارتون داده باشم.......

.

.

منو ببخش که درخشیدی و من چشمامو بستم

منو بخشیدی و من چشمامو بستم..... 

(کار سختی نیستا شاید منم رفتم یه وبلاگ درست کردم :دی الان باید دکمهء انتشار رو بزنم؟؟) الهام

زنده ام  چاپ
تاریخ : یکشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1388

حالم خوش نیست. نمیدونم چمه اما خوب نیستم. همین دور و بر هستم. اما حرفم نمیاد. 

 

با یکی قهرم اما راستش یادم رفته موضوع چی بود فقط یادمه میخواستم برای اولین بار با یه نفر هیچ وقت حرف نزنم!  

  

زنده ام مطمئن باش! حتی اگه حرفی نزنم.

تولدم بود!  چاپ
تاریخ : جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388

برای تبریک گفتن تولدم خودتون رو به زحمت نندازید. روز خوبی نبود. مثل پارسال! روز تولدم روز خاکسپاری فیروزه بود و امسال سالگرد رفتنش...... 

 

شب که از سر خاک برگشتم دیدم عناصر ذکور منزل برام کیک درست کردن. مسلمان نشنود کافر نبیند که چه بلایی سر آشپزخونه در آورده بودن :( همه آشپزخونه آرد بود و تخم مرغ و ذره های مایع کیک که چسبیده بود به دیوارها و کابینتها و..... از کف آشپزخونه هیچی نگم بهتره که دوباره فشارم میره بالا :((((( دوتا کیسه آرد و ۱۱ تا تخم مرغ و مقدار متنابهی روغن و کره و شکر و خیلی چیزای دیگه حروم شده بود و دو تا قالب سوخته و بوی گندش تو خونه و در آخر یه کیک از شیرینی فروشی سر خیابون رو میز بود!!!! 

مازیار میگفت من به سوپرمن گفتم نباید همزن رو از تو ظرف دربیاره بیرون همه اش میپاشه بیرون. سوپرمن میگفت پدر گفتن بیار بالا یه کوچولو روشن کن که رو پره هاش چیزی نمونه. پدر میگفت من به بچه ها گفتم باید طبق دستور پیش بریم خشایار میگفت باید کار رو ساده کنیم. خشایار میگفت همه اش تقصیر توئه! وقتی کیک درست میکنی ۱ ساعت هم طول نمیکشه ما هم فکر کردیم کار ساده ایه!!!  

فقط موندم تو کف این پوست تخم مرغی که تو ماکروفر هست! 

میگم تا بحال تولدی به این کثافت نداشتم. پدر میگه نه بابا اینقدر هم کثیف نیست بیا بریم تا شام بخوریم اینا همه چی رو تمیز میکنن. اما مازیار اجازه نداد بابا از زیر تمیز کردن خرابکاری ها در بره!

تاریکی  چاپ
تاریخ : سه شنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1388

به حرفای دکتر گوش میدم. میگه از خودت انتظار زیادی نداشته باش. طول میکشه تا برگردی سرجای اولت. به نظرش هیچی مهم نیست! خب حتما مهم نیست دیگه! پس چرا....

حرفاش رو قبول دارم یا نه؟ مهم نیست، میخوام به حرفش گوش بدم. قرص کوچولوی صورتی رو میخورم و دراز میکشم تو تخت، با چراغ خاموش و بدون موبایل و مجله و کتاب. دارم ذهنم رو سازماندهی میکنم که فقط به چیزایی فکر کنم که دوست دارم.نمیدونم چقدر گذشته، چندبار غلت زدم و هنوز بیدارم الهام از این قرص که خورد دقیقا 12 ساعت خواب بود، از نه شب تا نه و نیم صبح فرداش تمام روز رو هم مثل معتادها چرت زد، اما من هنوز بیدارم، خوبیش به اینه که آرومم و هنوز فکرم آزارم نمیده! شاید حرفاش بتونه کمکم کنه! انگار باید برم دستشویی، نمیشه ندیده بگیرمش و فکر اینکه تو این سکوت و تاریکی تا دستشویی برسم همه چی رو خراب میکنه. آباژور کنار دستم رو روشن میکنم. از اتاق که میام بیرون لامپ حموم رو روشن میکنم و در نیمه بازش رو باز میکنم تا ته. دو قدم بعد چراغ خواب کوچولویی که بین اتاقها رو دیواره روشن میکنم. چند قدم جلوتر قبل از اینکه به آشپزخونه نگاه کنم هالوژنای زیر اپن رو روشن میکنم. چندتا از لامپای کوچولوی گچبری هال رو که یه سوییچ دارن رو هم روشن میکنم و به اونطرف که تاریکه نگاه نمیکنم. چراغ سر در ورودی که دستشویی سمت راستشه. اوووففففففففففف.

موقع برگشتن دونه دونه چراغا رو خاموش میکنم و حس میکنم با هر چراغی که خاموش میشه سیاهی داره پشت سرم جلوتر میاد چراغای آشپزخونه رو که میزنم یهو حس میکنم یکی از پشت بم نزدیک شده، مثل اونوقتایی که از زیر زمین میدویدم بیرون و جیغ میزدم که کسی از پشت نتونه بگیردم و همیشه حس میکردم یکی لباسم رو میکشه. سعی میکنم بدوم تا چراغ خواب کوچولو رو خاموش میکنم از این ترس احمقانه از تاریکی که از سالهای کودکی با خودم کشیدم تا اینجا خنده ام میگیره و به خودم میگم دخترهء خرس گندهء احمق! قهقهه میزنم و دلم بحالش میسوزه که نمیتونه خودش رو قانع کنه و از تاریکی نترسه همون جا میشینم و میون اون صدای مسخرهء خنده اشکهام صورتم رو پر میکنن..... خشایار بغلم میکنه و میگه: کسی فکر نمیکنه تو بی منطق هستی و ترسو. فقط آروم باش و به خودت فرصت بده تا همه چی درست شه. اما من میترسم. میترسم. میترسم. هنوز حتی یک شب هم نخوابیدم.  

مرداد  چاپ
تاریخ : شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1388

خسته ام٬ پشت پنجره باد و باران با شیشهء بخار گرفته اتاق هیاهو میکنند. امشب باید به کسی بگویم دوستت دارم٬ همین امشب که پشت پنجره باران میبارد و قطره های درشت آب از سقف میچکد توی لیوان بزرگ چای. همین امشب باید کسی با نگاهش گرمم کند و در آغوشش بسوزاندم. باران میبارد. میبینی؟ تو همان کس باش و نترس. امشب تا سحر باران خواهد بارید٬ دلتنگی هایم رو میگذارم توی چمدان قهوه ای و زیر تخت پنهان میکنم٬ تا جا برای هر دوی ما باشد. که بنشینیم پشت پنجره و چای بنوشیم و سیگاری بگیرانیم و برایت از پرنده های کوچک ایوان اردیبهشت ماه بگویم. بیا همین جا کنارم بنشین! بیا از پشت شیشه و باد و باران به پنجره های روشن نگاه کنیم. من برایت از قرصهای خواب بیخواب شده ام بگویم و تو برای بوته های باران زده لالایی بخوان. فقط یادت باشد باران که تمام شد٬ اشک سقف که بند آمد٬ نزدیک سحر قبل از بر آمدن خورشید٬ پرواز کنی!! میخواهم در گرگ و میش آسمان در آغوشت باشم و آهسته نجوا کنم دوستت دارم و بوسه ای با طعم مرداد  لبهای ما را به هم بدوزد. 

حالا بیا تا گرگ و میش آسمان....