پنجشنبه 17 مرداد ماه سال 1387

پدر در تدارک برگزاری جشن بود. میخواست همه چیز بی نظیر باشه. این وسط گاهی هم بواسطه خشایار نظر منو میخواست. من هیچ نظری نداشتم جز تشکر و خواهش برای اینکه اینهمه زحمت لازم نیست. میخواست مهمونی تو باغ خودمون باشه که بیرون شهر بود. مسوؤلیت مرتب کردن باغ رو داده بود به محمود آقا. برای اینکه آماده اش کنه برای جشن همراه 5تا باغبون دیگه. از روی ژورنالهایی که نمیدونم از کجا بدستش میرسید لباس برام انتخاب میکرد و تاج و دسته گل و جواهراتی که میخواست بخره. دیگه نگام نمیکرد دیگه لبخندی رو لباش نبود. آروم بود و نهایت جمله های بینمون 4-5 تا کلمه بودن.گاهی با خشایار بحث میکردن و من مدام به خشایار یاد آوری میکردم که خدای نکرده ذره ای از حرمت پدر کم نشه. پدرم بود و خدای همه روزهام، حتی اگه دوسم نداشت، حتی اگه روزی صد بار تکرار میکرد هنوز دختر منه و هیچ عنوان دیگه ای نداره پس هر کاری از دستم بربیاد میکنم، وقتی از خونه من رفت دیگه رفته.....

من و آرش هم میگذروندیم روزای پر از عشق رو کنار دغدغه های پدر. زیاد میومد خونه ما، آخه پدر بش گفته بود میخواد روزای آخر بودنم بیشتر تو خونه باشم. خشایار هم بیشتر وقتا خونه بود و میگفت نمیخوام مزاحم شما باشم. میشستیم تو اتاق و شعر میخوندیم، تو باغ میدویدیم و میخندیدیم و غرق بودیم تو دنیایی که با اومدن پدر یهو انگار یخ میکرد. آرش سازش رو آورده بود خونه ما. بقول خودش سازش بار اول بود که خونه رو ترک کرده بود اما کنار من بود که عشقی بودم برای دلی که همه دنیام. پدر که میومد فریادها و خنده ها تبدیل میشدن به پچ پچ و خنده های ریز و گاهی لبخندهایی که فقط برای آروم کردن همدیگه بود با چاشنی بغضی که هیچ کدوم در باره اش حرفی نمیزدیم. حالا خشایار شروع میکرد به حرف زدن و حرف کشیدن و جمع کردن جمعی که هیچ جور کنار هم تاب نمیاوردن. پدر نمیخواست که قبول کنه، نمیخواست که... و ما بعد از شام باز پناه میبردیم به اتاق و بازم سکوت ما و صدای سه تار آرش که همه حرفای ما بود و نوازشهای دستای گرمش که اون حجم سنگین گلوم رو باز میکرد و اشکایی که خستگیه یه روز دیگه نبودن پدر رو پاک میکرد و باز هم من و پدر از هم دور میشدیم...........

قرار بود جشن عقد با پدر باشه و چند ماه بعد به صلاحدید مصطفی (پدر آرش) جشن عروسی که دیگه به قول پدر بخودشون مربوط بود چون بعد از عقد میشدم دختر اونا و پدر فقط جهیزیه ام رو تکمیل میکرد!!!!!!

موقع شام بود که پدر گفت برای تهیه سفره عقد میخواد بره تهران! اما نگفت میخوام باش برم یا نه. سعی کردم آروم باشم و خیلی آهسته گفتم ممنون لازم به زحمت تهران رفتن نیست همین جا هم چیزای قشنگی پیدا میشه. قاشق و چنگالش رو گذاشت کنار بشقابش و بلند شد با همون صدای یخ کرده گفت: هر کی دوست داره بیاد تا فردا خبر بده میخوام بلیط بخرم. و رفت بالا.

انگار سقف آسمون رو دل من آوار شد. نه! نه! من پدر رو میخواستم. من میخواستم بغلم کنه و لبخندش رو هدیهء روزای خوش و عاشقیم کنه. مبهوت شده بودم، یخ کرده بودم صورتم رو نمیدونم اما دستام که رو میز بودن زرد شده بودن، انگار داشتم تو یه فضای خالی فرو میرفتم. یه حلقه دور گلوم بود که داشت راه نفسم رو می بست، آرش و خشایار دور میشدن داشتم از میز فاصله میگرفتم دور میشدم، اما نمیتونستم نفس بکشم...

تو بغل آرش بودم و خشایار کنارمون نشسته بود، دستم رو تو دستش نوازش میکرد و چشماش پراز اشک بود. به آرش نگاه میکردم و... نه هیچی نبود جز جای خالی محبت پدر که یهو ازم گرفته شده بود و روحم تاب نداشت و همه ترسها رو منتقل میکرد به سلولهای تنم و بی اشتهایی و خونریزی های گاه و بیگاه که نشونهء روزای بدی بودن...

پدر که میاد خونه دیگه نمیتونم بنویسم. انگار رشته کلام پاره میشه.

پدر همیشه دوستتون دارم. شاید یه روزی شما هم اینا رو خوندید. میدونید دارم چیکار میکنم، دارم همه روزای جداییمون رو مینویسم، روزایی که شوکای وحشی رو رها کردید، روزایی که گفتید دیگه باید بری و فقط یه هفته وقت دادید که وسایلم رو جمع کنم. با کیف رو دوشم اومدم پایین و پشت دستتون رو بوسیدم و نشستم کنار پاتون و گفتم پدر شما تو هیچ چمدونی جا نمیشید از این خونه فقط شما مال من هستید حتی اگه منو دیگه نخواید. دستتون اومد بالا، نمیدونم برای نوازش بود یا برای سیلی، اما همون رو هم ازم دریغ کردید. پدر یادتونه وقتی لباسم رو پوشیدم؟ نگاهم نکردید، چشماتون پایین بود و با تحکم گفتید خانم زمانی میاد برا اینکه هرجاش اندازه نیست درستش کنه اما سایز خودته. نگاهم نکردید پدر که ببینید شوکا تو همون 25  روز یه سایز لاغر تر شده. نگاهم نکردید تا ببینید زردی صورتم تو سپیدی اون لباس فقط یه بوسه یه لبخند یه اشاره از شما میخواد.

یادتونه پدر روزایی که پول تو جیبیهام رو جمع میکردم برای کادوی تولدتون. رو دست بلندم میکردید و میگفتید تو کادوی تولد منی. اما اونروز حتی اجازه ندادید گونه تون رو ببوسم. گفتید: خوبه که به یادم هستی هنوز. پشت کردید به من و آرش و رو به پنجره گفتید این جعبه رو هم با خودت ببر کادو لازم نیست. آخ پدر یعنی واقعا فکر میکردید یادم میره؟

 نه بابا جونم، نه!همیشه و هنوز 17 مرداد بهترین روز زندگیمه. میتونم زنگ بزنم و بگم بابایی تولدت مبارک. حتی تو اون سالها که میگفتید نمیخواید صدام رو بشنوید.... حتی اون سالها که فریاد میزدید آخه کجایی لعنتی.... و حالا تو این سالها که بارها و بارها گفتم دوستتون دارم و همیشه همون خدای بزرگ دنیای من بودید، هرچند طردم کردید، هرچند ازتون گذشتم، هر چند.....

                     بابایی جونم :*

                          تولدتون مبارک:*

سه شنبه 15 مرداد ماه سال 1387

منتظر یه خبر از یه آشنام.تو تمام مدتی که تو ماشینم، تمام مدتی که سرکلاسم، تمام مدتی که....

5 صبح ماشین میاد دنبالم و میرم تهران. سر همون کلاس مسخره ای که باید! توش شرکت میکردم. جالب  اینجاست که قبل از رسیدن ما کلاس تشکیل نشده بود. مدرس یه دکتر بود ساکن کشور کانادا و بعد از سلام و احوالپرسی طبق عادت همیشه ایرانیها شجرنامه ها اومد رو و کاشف بعمل اومد که آقای دکتر یه جورایی از اقوام دور دور دور ما محسوب میشن!!! حالا مگه سر کلاس اجازه میده من کمی تو خودم باشم و فکر کنم چطور میشه یه خبری از اون آشنا پیدا کنم. تا میام کمی آروم باشم میکروفنش رو خاموش میکنه میاد پایین و شروع میکنه با لکنت خاص افرادی که سالها به زبون مادریشون حرف نزدن زیر گوشم پچ پچ میکنه. کلاس زیاد شلوغ نیست، از هر استان فقط 4 نفر دعوت شدن(2تا خانم 2تا آقا) که مثل همیشه فارسی های عزیز احتمالا حال نداشتن تشریف بیارن و فقط یه آقا اومده. ترجیح میدم اسمم تو لیست استان فارس باشه. چه بده پشت میز اول بشینی و دلت هم بخواد مدام اس ام اس داشته باشی و حرف بزنی و بزنی و بعد عصبانی بشی و خونسرد گوشیت رو بزاری تو کیف و تکیه بدی بعد آقای دکتر با لبخند بگه تموم شد؟ لبخند میزنم حالا بین حرفاش هی باید حرف بزنم هر چی میخوام با این تعارفها که بقیه از من بزرگترن و پیشکسوت و اینا از زیرش در برم نمیشه. بعدش استخر و دوباره کلاس و بعد انتظار برای دیدن کسی که همیشه یه گوشه قلبم براش بی قراره حتی وقتی که....

بغض لعنتی نشسته تو گلوم، همونی که مدتهاست پراز حرفه، همونی که باید فریاد شه برات. اما چیزی برای گفتن ندارم حتی اون موقع که دستام رو می گیری و نگام میکنی. چقدر دلتنگ چقدر دلتنگ.... نمیدونم چرا اینبار تو چشمات نگاه نکردم. چرا نخواستم بازم غرق بشم تو اون دنیای کوچیکی که خلاصم میکنه از همه غصه ها. چرا نخواستم که...

و حرف زدم، گفتم از چیزایی که مدتهاست همنشین من وتو و خلوتم شده. تو نخواستی ادامه بدم تو نخواستی همه اش رو بشنوی. تو نخواستی خدای نکرده یه ذره تو خلوتت فکرم آزارت بده.

چقدر عذاب آورن دستای گرمی که فقط بوی شهوت میدن.................. دوسشون ندارم.

روز دوم نمیدونم چرا آقای دکتر اینقدر احساس پسرخالگی بش دست داده، میگه نمیخواد شما امتحان بدی!!! میگم منکه این مدرک رو ندارم پس باید تو همه آزمونها شرکت کنم! میخنده میگه شما اگه کنار من باشی مفیدتره! خنده ام میگیره:نکنه قراره این جماعت سر نمره با من چونه بزنن؟!!

میخوام فرار کنم. میخوام برم بیرون. میخوام تنها باشم. میخوای که باز همو ببینیم و چقدر خسته ام و چقدر آزرده و چقدر دلگیر. اما بازم بت لبخند میزنم و....

تو ترافیک لعنتی گیر کردیم تو گرمای جهنمی وریه های بدبخت من که تحمل خنکی آلوده کولر ماشین و هوای بسته رو ندارن. مجبورم تحمل کنم و طفلک آیدا که خودش رو میزنه بخواب که از گرما شکایت نکنه. من اما خسته ام. خسته از چیزایی که تو مغزم داره کپک میزنه و باید بریزمشون دور چشام رو میبندم و سعی میکنم به هرچی جز تو فکر کنم اما نمیشه!!

کمک میکنه لباسهام رو در بیارم و یه دوش بگیرم، برام هندونه قاچ میکنه و یه ساندویچ کوچولو و یه لیوان دوغ. با نگرانی نگام میکنه :خوبی شوکا؟ یه چیزی بخور برو بخواب. میگم خوبم نگران نباش. دلم براش میسوزه. کمی هندونه و یه گاز از ساندویچی که با همه عشقش برام درست کرده. خوابم نمیاد. میگه این دوروزه فقط 5-6 ساعت خوابیدی. اما خوابم نمیاد. منتظر یه خبر از یه آشنام. یه آشنا که نمیدونم کجای روزها و لحظه ها و کلمه ها گمش کردم. باید بخوابم. میدونم باید آروم باشم و بگذرم باز هم از چیزایی که حق منه اما نمیتونم داشته باشمشون!

جمعه 11 مرداد ماه سال 1387

کلافه ام، بی حوصله ام،  انگار تب دارم، اما سعی میکنم به روی خودم نیارم. پدر نیست، سرش خیلی شلوغه کم میبینمش و دلتنگش میشم اما حوصله زنگ زدن ندارم. برادرم هی زنگ میزنه که برنامه هاش رو چک کنم براش. نمیدونم کسی که داره تو یه کشور دیگه زندگی میکنه کارت ملی میخواد چیکار؟ پاسپورت ایرانی چرا باید براش مهم باشه؟ نه که حالا خیلی قبولمون دارن تو سطح بین المللی!!! میخوام اعتراض کنم اما حوصله ندارم. میگه بلیط دو سره پیدا نمیکنه، میگه یه خونه برای 1ماه میخواد اجاره کنه، میگه یه ماشین هم نیاز داره مال بابا نباشه بهتره، میگه باید مرخصی بگیری و همه جا با من باشی، میگه.... من فقط گوش میدم و حوصله توضیح یا اعتراض ندارم.

 صبح بی اشتها بیدار میشم، با دهن تلخ بقول هدایت دهنم مزه دم مار میده!  با یه تهوع وحشتناک که مثل همیشه نادیده گرفته میشه، یه گوجه فرنگی و یه لیمو ترش رو از وسط نصف میکنم و لیمو رو فشار میدم رو گوجه، نمک میپاشم و میخورم. باید برم سرکار  نباید کسی بفهمه بی حوصله ام، نباید کسی بفهمه یه چیزه ته دلم داره جابجا میشه، بازم گنجشکها به ایوون کوچیک اتاقم حمله کردن برای خوردن برنجهایی که دیشب براشون ریختم. تو راه پله به الهام زنگ میزنم، یه بار دیگه هم از سر کوچه بش زنگ میزنم دیگه حتما بیداره و تو هوای خنک صبح و سکوت و آرامش کوچه و خیابونا تا استخر قدم میزنم... لبخند میزنم و شنا میکنم و آموزش میدم و با مردم و بچه هاشون سرو کله میزنم. ساعت اول با خنده و ترس آدمای تازه کار از آب میگذره... ساعت دوم همون آدمهان که یک ماه پیش همون ترسها روداشتن و حالا اصرار که خانم بریم قسمت عمیق که فقط آب بازی کنن و با هیجان آب بخندن... ساعت بعد باز همون آدمهان که حالا یاد گرفتن شنا کنن اینقدر که بنظر معقول بیاد و... ظهر شده میلی برای ناهار ندارم میشینم و کمی از خیار سالاد میخورم بدون کلم و هویج. ساعت بعد یه مشت کوفته ریزه هستن که باید تک تک ببوسمشون و بغلشون کنم. بعضی پرحرف بعضی خجالتی، بعضی ترسو و بعضی پردل جرات، بعضی هم کله خر و نتتتتتتترسسس. باید اسم همه شون رو یادم باشه اگه به سارا بگم صدف لباش رو غنچه میکنه و میگه نخیر شما منو دوست ندارید. باید یادم باشه بازو بند کی رو باید کم باد کنم و کی باید یکی از بازو بندهاش رو در بیاره. میخندیم و بازی میکنیم و استخر رو گذاشتیم رو سرمون. مریم میگه وقتی با اینا بازی میکنی مثل اون سگ والت دیسنی میشی که یه مشت جوجه از سر و کولش بالا میرن اسمش گوفی بود انگار!!! مدیر استخر میگه خانم... من هروقت اومدم تو استخر شما دارید شعر میخونید و بازی میکنید و بیشتر از اینا میخندیدن و سرو صدا میکنید چطوری میشه که اینا شنا یاد میگیرن؟؟؟!!! میگم ببخشیدا اما من جونم با همون خنده ها در میاد تا اینا یادمیگیرن شنا کنن بدون بازو بند اونم تو استخر بزرگی که پاشون به زمین نمیخوره!!!!!!!!!

کوچیکترین شاگردم امسال رکورد کم سن ترین شاگرد زندگیم رو هم داره. اسمش عسله دوسال و دوماه. وقتی بغلش میکنم گرمای تنش یه بغض مبهم میشونه تو گلوم. با کلمه ها و اصوات خاص خودش حرف میزنه و شیطنت میکنه و غش غش میخنده و من فقط بغلش میکنم و می بوسمش و عینک شنا رو میزارم رو چشمم، آخه اگه اشکام رو ببینه میگه شوااا جون اوخ شدی؟!.......

دوساعت هم میشینم و به آدمهایی که میان استخر نگاه میکنم. همه میخندن، همه شادن، هیچ کس غمگین نیست، با نگاه میتونم بفهمم کی شناگره، کی نیست. زیاد سخت نمیگیرم و گاهی یه دور میزنم و بر میگردم. تو تمام مدت که استخرم فقط آب خوردم و آب خوردم... هنوز همون تهوع هست و هنوز نادیده گرفته میشه بیچاره! باید برگردم خونه چندتا اس ام اس و هزار تا missed call  پدر نوشته با من تماس بگیر کار دارم. خب 3ساعت گذشته پس زیاد مهم نبوده وگرنه پیدام میکرد حتی اگه تو سوراخ شیر بودم!! خانم ... زنگ زده، بش زنگ میزنم میگه باید بری تهران، برای 3روز. میگم نه خواهش میکنم تو این هوا اصلا حسش نیست! با قاطعیت میگه باز شروع کردی؟ باید این مدرک رو داشته باشی!! همچین میگه بایدانگار اگه نداشته باشم از گرسنگی میمیرم!! هی بهونه میارم، من تهران رو بلد نیستم (با راننده اداره برو) من اونجا تنهام کسی رو نمیشناسم (آیدا همرات میاد) آخه رفت و برگشت سخته (شب همونجا بمون) کسی رو نمیشناسم که بشه خونش بمونم (خوابگاه برات میگیرم)......

 آقای... نوشته مدارکت رو زودتر بیار باید فکس کنم. خب اینوقت روز از کجا بیارم؟ به کجا بیارم؟ بیخیال... منکه گفتم دوست ندارم برم! الهام نوشته اگه برای شب برنامه نداری بریم باغ سالاری. ای بابا با این تهوع برم اونجا رو شکوفه بارون کنم؟!! یکی دوتا اس ام اس هم از سر بیخیالی و نمیدونم شاید هم یه چیز دیگه که جوابی براشون ندارم.

باز آقای... زنگ میزنه، چرا جواب دادم؟؟؟ با لهجه نمیدونم کجایی میگه مدارک باید امروز فکس بشه. میگم تازه رسیدم خونه و واقعا خسته ام. میگه خودم میام ازت میگیرم!!

ای بابا شاید من دوست نداشته باشم شما بیای در خونه ما!!! بخدا من اگه این مدرک رو هم نداشته باشم به هیچ کجای دنیا بر نمیخوره ها. میدونم که برای پز و افهء خودشونه که دوست دارن همه جا معرفیم کنن. البته همیشه میگم که مال این استان نیستم و...

چه فرقی میکنه مال کجا باشم مهم اینه که تنهام... دلتنگم... تو این گرمای نفس گیر من یخ کردم و خوابم نمیبره..............

*این پست رو دیشب نوشتم، حالم خوبه فقط نمیدونم باید با اینهمه آدم که ریخته تو خلوتم چیکار کنم. حرف بزنم؟ سکوت کنم؟ بریزمشون دور؟ یا.... هر کدوم رو که انجام بدم متهم میشم به یه چیزی. و مثل همیشه خودخواهی!!!

*نمیدونم چرا جواب کامنتهای تو رو ندادم، خب یه پست کامل مال تو بود دیگه چه جوابی باید مینوشتم. در ضمن لازم نیست شما رفتارهای منو تعبیر کنی میدونی که هر چی لازم باشه خودم میگم. رفتی تو شونصد تا پست قبلی کامنت گذاشتی که چی؟ نه جونم نه میلی بوده نه هیچ چیز دیگه فقط نیازی به جواب نبود همین! اینکه بازم اینجا بیای یا نه به خودت مربوطه!

                              

اگر با من نبودش هیچ میلی

          چرا ظرف مرا بشکست لیلی...

دوشنبه 7 مرداد ماه سال 1387

مامان مثل همیشه، بهترین برنامه ریزی رو کرد و بهترین تصمیم رو گرفت. برای اینکه زیاد رفتارهای پدر آزارم نده و اون احساس لعنتی تنها موندن، منو از پا در نیاره برادرم رو فرستاد ایران. بارها و بارها با بغض و نگرانی و دلواپسی گفت که کاش خودم میتونستم بیام پیشت، اما افسوس....

دیگه زیاد سیاوش رونمیدیدم، گاهی هم که با هم روبرو میشدیم خیلی آروم با یه سلام از کنارم میگذشت. هرچند بعد از اون شب که بش گفته بودم دیگه نمیخوام کاری بکنه پدر حس میکرد شاید بهتر بود سیاوش جای آرش باشه اما هیچ وقت حرفی نزد، هیچی نگفت. اما نگاههای پدر نیازی به حرف نداشتن. حالا خشایار برادرم سعی میکرد بین ما قرار بگیره تلاش میکرد منو پدر کمتر با هم درگیر بشیم. اما گاهی کم میاورد. یه بار گفت شوکا من اگه جای تو بودم هیچ وقت جرات همچین ریسکی نداشتم. اما کار من همچین کار بزرگی هم نبود من فقط عاشق بودم و پای حرفم ایستاده بودم.

شب بود که صدای زنگ در بلند شد. داشتم سووشون میخوندم، خشایار از پایین پله ها گفت: شوکا بدو با تو کار دارن. این وقت شب؟ با من؟ درسته دیر وقت نبود اما این وقت شب کی با من کار داشت؟ روسری بزرگ ترکمنی رو کشیدم رو سرم و پیچیدم دورم و... خشایار کی بود؟ جوابم رو نداد.

پشت در ایستاده بودی، تو تاریکی سمت راست در خونه که نور تیر چراغ برق بش نمیرسید. اولش که ندیده بودمت ترسیدم و فکر کردم شاید از شوخیهای بیمزه خشایاره، اما نه! تو بودی که تو تاریکی تکیه داده بودی به دیوار و گفتی سلام. چقدر صدات خسته بود. نمیدونم چرا دوباره همون شوق همیشه پیچید تو تنم و با خنده گفتم: سلام بیا تو چرا اینجا وایسادی؟  کمی جلوتر اومدی و حالا میتونستم تو نور ببینمت، چقدر خوب بود اگه لامپ سر در رو روشن کرده بودم، موهات چقدر بلند شده بودن، چشمات گود رفته بود، لاغرتر شده بودی، گونه هات اما سرخ بودن، چشمات خسته بودن و قرمز،موهات روی پیشونیت بود، چه احمقانه فکر کردم موهای عسلی و براقت چرا کدر شدن؟ چند وقتی بود که ندیده بودمت. تو هم داشتی با نگاهت ارزیابی میکردی که نگاهمون تو هم گره خورد. مثل همیشه لبات رو با زبونت خیس کردی و گفتی:شوکا لاغر شدی. به خیسی لبات فکر میکردم و گفتم: من دارم عروس میشم و درگیر کارها و برنامه هام هستم تو چرا لاغر شدی؟ خندیدی آروم و سرت رو انداختی پایین و با پات باهمون چندتا سنگریزه خودت رو مشغول کردی. گفتم: خب بیا بریم تو، بابام نیست خشایار هم تنهاست. با حرکت سر گفتی نه. برای اینکه بغضت وا نشه، برای اینکه اونهمه اشک نیان پایین. دلشوره گرفته بودم. عجیب بود که اینوقت شب اومدی در خونه اونم بعد از اونهمه حرفی که زده بودیم و سردی که دیگه تو رفتارمون بود. باید ساکت میشدم که تو حرف بزنی و چقدر بیزار بودم از این سکوتهای طولانی... یه نفس عمیق کشیدی و سرت رو آوردی بالا، اما سعی میکردی به من نگاه نکنی به تاریکی پشت سرم نگاه میکردی یا به سمت خونه خودتون و حرف زدی: شوکا من دارم میرم... این چندوقته دنبال این بودم که دانشگاهم رو عوض کنم... دیگه نمیتونم اینجا رو تحمل کنم... میدونی شوکا همیشه فکر میکردم... اینجا کنار تو میتونم پا بگیرم و ریشه کنم... فکر میکردم تو رو دارم و همه دنیام تو بودی و عشقی که داشتم... اما خب من اشتباه کردم... اگه اینو میخواستم باید میگفتم و حالا که نگفتم باید تاوان..........

تو حرف میزدی و من فقط نگات میکردم، تو از روزایی میگفتی که یه پسر بچه بد اخلاق بودی و فکر میکردی همه بچه های کوچه میخوان منو از تو دور کنن، از فرشید که دستش رو شکسته بودی برای اینکه موهای منو کشیده بود و همه فکر میکردن واقعا از رو دوچرخه پرت شده پایین، از روزایی که با محمد و فرید بازی میکردم و تو حرص میخوردی و غرورت رو میزاشتی زیر پات مبادا من برنگردم دیگه، از روزایی میگفتی که درگیر کابوس مرضیه بودم و نمیتونستم کنار هیچ کسی آروم باشم.... و رسیدی به روزایی که برات دوست میگرفتم و تو بازم خون دل میخوردی... از قهر و آشتی ها حرف زدی و روزایی که من از عشق برات میگفتم و تو گوش میدادی.....

دیگه اشکات سرازیر بودن و من تکیه دادم به چارچوب آهنی در که اون شب چقدر سرد بود. تو گفتی دوسم داری تا همیشه. توگفتی میری که با نگاهت هر روز دور شدنم رو نبینی. تو گفتی بودنت آزاری برام نداره اما بهتره که حتی نگاهت به خوشبختی کوچیک من نباشه. تو گفتی باید بری تا باور کنی من دیگه نیستم. تو گفتی باید جایی نفس بکشی که من نباشم و خاطره های مشترکمون. تو گفتی.... اما من هیچی نگفتم. هیچی برای گفتن نداشتم!! تو خندیدی از بازی روزگار و من نگات کردم. تو اشک ریختی و من فقط نگات کردم. تو برام شعر خوندی و گفتی چیزی بگو سلام نوش لیموی گس! چیزی بگو لاجرعه لیالی!! من اما حرفی برای گفتن نداشتم. گفتی فال حافظ گرفتی، گفتی حرفش وصف حال بوده ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود گفتی کاش میتونستی بمونی و از دور نگام کنی و خوشبخت باشی اما قلبت طاقت نداره گفتی...

و رفتی... بدون اینکه چیزی بگم، بدون اینکه چیزی بشنوی، و من نشستم پشت در اونقدر که خشایار نگران اومد سراغم و من همه شنیده هام رو با اشک براش گفتم. براش گفتم که چقدر دوستت دارم اما هیچ وقت نمیتونستم عاشقت باشم، براش گفتم که اگه تو زودتر هم به زبون میاوردی حرف دلت رو باز هم نمیشد که عشق مهمون دلهای ما باشه و.... براش گفتم که امکان نداشت آرش برام یه عشق افلاطونی بمونه و بتونم فراموشش کنم، براش گفتم و اشک ریختم و تو رفتی و اینقدر زود تو همهمه زندگی گم شدم که حتی دلتنگی هم از یادم رفت. اما روزایی که تنها میموندم و خشایار نبود چقدر جات خالی بود. روزایی که دلم یه پناه میخواست برای حرفایی که حتی آرش نمیتونست بشنوه و بفهمه. تو همیشه برادر روزای بی برادریم بودی،  همه دلگرمیه یه دختر بچه پنج شیش ساله، همه روزای سربهوای یه نوجوان چهارده پونزده ساله... و گذاشتی رفتی. فقط بخاطر اینکه من مثل تو فکر نکرده بودم. تو همه خاطره ها و خوبی ها رو گذاشتی پشت سر و گذشتی بدون اینکه لحظه ای فکر کنی منهم میتونستم یه آدم باشم با احساسات کاملا منطقی و متفاوت! و من گذشتم از روزای سخت زندگی، روزایی که تو شنیدی و اومدی به دلداری اما من دیگه حضورت رو نمیخواستم، دیگه حرفی برای گفتن نداشتم و ترجیح دادم دیگه نگاهی هم بینمون نباشه، هرچند بارها گفته بودی همه چیز رو پذیرفتی و من هم مثل خواهر نداشته ات شدم!!! اما تو اشتباه میکردی تو هنوز هم با خودت و احساست روراست نبودی، تو میخواستی حضور داشته باشی به هر قیمتی!! یادته پشت تلفن چی گفتی؟ گفتی چقدر احساس بزرگی بت دست داده دختر، هنوز همون دختر بچه بد اخلاقی! یادته گفتی من همون آدم سابقم تو هم همونی فقط حالا هر دو بزرگ شدیم و تغییر کردیم! یادته گفتی شاید منهم همین روزا ازدواج کردم؟! یادته گفتی... و من فقط خندیدم و هرگز نخواستم که ببینمت!

اما اون غروب دلگیر! یادته؟ همون روز خاکستری؟ دیدارمون بعد از سالها، بعد از اون شب که رفتی.... دستام رو گرفتی و چشمات رو دوختی به چشمام و گفتی من هنوز هم هستم!!! وایییییییییییی سیاوش مگه تو نگفته بودی من دیگه شدم همون خواهر نداشته. من باز هم فقط نگات کردم و گذشتم. و این بار من رفتم....

بزار بقیه اش رو نگم، اینجا بجز تو خواننده های عزیزی داره که دوست ندارم با حرفای ما حس کنن چیزی نمیدونن، اما اینو بدون از دومین کامنتی که برام نوشتی حس آشنایی اومد سراغم و تو سومین کامنت همون پسر بچه ای بودی که باز هم از شوکای بداخلاق رو دست خوردی و حرفایی رو زدی که فقط سیاوش کودکی های من میدونست!!!

نمیدونم این خونه رو چطوری پیدا کردی نمیدونم از حضورت خوشحال شدم یا ناراحت؟! نمیدونم اصلا دنبال چی به اینجا رسیدی، یا تا کی میتونی پرحرفی های منو تحمل کنی اما حالا که اومدی... حالا که باعث نوشتن این صفحه شدی سکوت نکن، یا نخواه که بری بالای دیوار حاشا!!! فقط بگو دوست داری بازم سیاوش باشی یا اسم خودت رو بنویسم اونم بدون تشدید؟؟؟!!

*اینم برای یه دوست که بیشتر از یه دوست مجازی دوسش دارم باور کنه یا نه اما برام هنوز هم مهمه. تو بمن خندیدی که چرا یه دوست رو نشناختم یادته؟ هنوز تحقیری رو که تو جمله ات بود حس میکنم! اما به نظرت شناختن یا نشناختن یه دوست مجازی که خودش خواسته ناشناس بمونه خیلی مهمه؟؟ من رد کسی رو اینجا گرفتم که هیچ وقت کامنتهای گذشته اش رو نخونده بودم، هیچ وقت تصور نمیکردم اینجا باشه، هیچ وقت باور نمیکردم که.... منظورم از گفتن این چند خط  اثبات هوشم نبود، که گاهی خودم از گیجی های خودم تعجب میکنم، فقط میخواستم بگم اگه از من رنجیدی من رو ببخش و بدون گفتن دروغهای بی ارزش هیچ کار سختی نیست، مهم اینه که پشت بعضی حقایق تلخ معنی محبت رو درک کنیم.

 

*نوشتن این پست خیلی سخت بود حتی سخت تر از نوشتن بعضی از خاطرات. کلمه ها یاریم نمیکردن، حس بدیه که دلت بخواد بنویسی اما هیچ کلمه و واژه ای کمکت نکنه. اما نوشتمش فقط برای اینکه هنوز هم برای گذشته ام و مخصوصا کودکی هام ارزش قایلم و اون روزها روبا هیچی عوض نمیکنم حتی با حضور مبهم و بی دلیل و عجیب تو!!!

 

سینه مالامال درد است

               ای خدایا...... مرهمی

جمعه 4 مرداد ماه سال 1387

غرق بودم، و سرشار از زندگی با اونهمه عشقی که آرش برام داشت. دستای مهربونش و نگاههاش که خود خورشید بودن برای روزای تاریک و سرد خونه پدری. بوسه هایی که ته اش بغض بود و لذتی که تا بحال تجربه نکرده بودم. گاهی غمگین بود و میگفت چقدر خوب میشد تو 10 سال زودتر بدنیا میومدی... اگه مشکل پدر با من فقط بخاطر دارایی هام بود خب میتونست خیلی زودتر تو رو بده به همون کسایی که تا بحال ازت خواستگاری کرده بودن... گاهی حتی میگفت میتونیم مثل آدمهای منطقی و خوب! به حرف پدرت گوش بدیم و به عرف جامعه احترام بزاریم و... نه! مشکل پدر نه وضعیت مالی آرش بود، و نه 15 سال اختلاف سنی ما. تو رفتارهای آرش یا خونواده اش هم چیزی نبود که پدر بتونه دست بگیره. پدر فقط مبهوت بود، جا خورده بود. نمیتونست باور کنه شوکا بزرگ شده باشه (اما شده بود) نمیتونست باور کنه شوکا عاشق شده (اما شده بود)...

اما مگه همیشه خودش نمیگفت خوشحاله از اینکه بزرگتر از سنم هستم. وقتی تو حجره کنارش میشستم و دفترها رو مرتب میکردم و حسابها رو میبستم و فاکتورها رو مینوشتم و لیست بارها رو بر میداشتم و موجودی انبار رو براش میاوردم و طرف مشورتش بودم برای معامله بعدی و براش مهم بود موافقتم و دلایلم رو میشنید و گاهی شگفت زده میشد از چیزای ریزی که دیده بودم و فهمیده بودم!

 مگه اون سالی که پدر میخواست وارد بازار تهران شه چند سالم بود؟ 16 سال اما شدم نماینده پدر و امضا دوم دسته چکش!! پس چرا حالا یهو اینقدر بچه شدم و بی تجربه که حتی نمیشه به احساسم اعتماد کرد و به تصمیمم احترام گذاشت؟!! آخ پدر چقدر دلم پره... پر از حرفایی که باید میگفتم و شما نخواستید که بشنوید... یادتونه وقتی اون گردنبند ظریف و کوچولو رو بستید بگردنم و گفتید از حالا تو دیگه یه خانم کامل هستی و میشه همه جوره روت حساب کرد نه فقط تو بازار! ...پدر اون گردنبند هدیه بلوغم بود اما شما گفتید: تو خیلی وقته بالغ هستی، آدم با عقلش بالغ میشه نه با اتفاقات ظاهری بدنش!!... پس چی شد پدر، که دیگه قابل اعتماد نبودم براتون و..... شما میترسیدید و با کارهاتون باعث شدید که همون اتفاقی بیفته که....

صبح ها با خستگی از خواب بیدار میشدم، اکثر وقتا یه درد گیج و گنگ تو شکمم داشتم که گاهی آزارم میداد، استخونام درد میکرد و گاهی حتی از خواب بیدار میشدم، خیلی ضعف میکردم و اکثر وقتا هم این لعنتی خفتم میکرد و پریود بودم... بیشتر روزها بی اشتها بودم و گاهی رنگ پوستم یه تغییر عجیب میکرد، رنگ پریده ای که به زردی میزد همراه لرزش دستام... آرش نگران بود اما من هنوز رو حرف ملیحه اصرار داشتم که چیز مهمی نیست و بخاطر استرس این روزای سخته. فردای اون شب که عمو حمید منو آورد خونه، پدر به آرش زنگ زد که بیاد خونه تا باش حرف بزنه. براش فرقی نداشت بمونم و حرفا روبشنوم، اما از نگاههای سردش و صورت سنگیش معلوم بود حرفای دلچسبی نیست. ترجیح دادم کنارشون نباشم، هرچند اشتیاق شنیدن حرفا نمیزاشت برم تو اتاقم و کمی به این تن خسته استراحت بدم.

پدر حرفاش رو زد، اینکه تا وقتی مراسم رسمی نداشته باشید نمیتونه خونه شما بمونه هرچند دیگه بیشتر مال اونجاست! اما تو میتونی هرچقدر که میخوای اینجا بیای و بمونی! (خب زنت اینجاست) شوکا هر چی که هست و هر کاری که میکنه به خودش مربوطه و خودش باید جوابگو باشه اما وای بحال تو یا هر کسی که بخواد آزاری برسونه یا اذیتش کنه! شاید من بعدرفتن شوکا سراغش نیام اما بیخبر از حالش نمیمونم و...

در واقع پدر هم به نعل میزد هم به میخ! که شوکا بخاطر سرکشی و ازدواج با تو طرد شده اما حال تو رو هم میگیرم اگه بخوای از تنهاییش سواستفاده کنی!!!!

آرش ساکت بود و با آرامش فقط در حد چشم، کاملا حق با شماست، متاسفم، حتما، لطف دارید... جواب میداد. پدر که رفت بالا من و آرش حرفی برای گفتن نداشتیم اشکهای من بود و دستهای مهربون آرش و جای زخمهایی که پدر رو قلبم گذاشته بود... بغلم کرد و گفت شوکا تو فقط دوسم داشته باش!!!!

 

چند روزی از اون مراسم محضر گذشته بود و دیگه تقریبا همه همسایه ها میدونستن این آقا احتمالا همون عضو جدید این خونه است. آرش اینقدر مهربون بود و بی هیچ درخواستی محبت میکرد که محمودآقای ساکت و همیشه عبوس هم عاشقش بود و ملیحه بی بهونه هر وقت از کاراش ذوق زده میشد براش اسفند دود میکرد. حالا این کار یا دادن یه دارو برای پادردش بود یا آوردن یه مشت علف و داروی گیاهی یا خریدن یه چادر نماز یا پارچه.... من اما دلم هنوز غمگین بود، من پدر رو میخواستم و پدر....

 

...نه بیاد تو نشستم

زیر قطره های بارون

        ....واسه من فرقی نداره 

                وقتی دل تنگیه این خاک 

                توی لحظه هام میشینه.....  

چهارشنبه 2 مرداد ماه سال 1387

تو کش و قوسهای رفتارهای پدر بودم، دیگه سرکوچه از ماشین پیاده نمیشدم، آرش تا جلو در خونه میمومد و گاهی محمودآقا یا پدر دعوتش میکردن تو خونه. دیگه صبح ها با سیاوش نمیرفتم دانشگاه، آرش میمومد دنبالم، هرچند براش خیلی سخت بود چون باید صبح خیلی زود بیدار میشد که بیاد تا خونه ما و دوباره برگرده. هر بار که سیاوش ما رو میدید ترجیح میداد طوری موقعیتش رو عوض کنه که مجبور به سلام و علیک با ما نشه، البته خیلی کم پیش میومد اما هروقت منو دید انگار نه انگار که چیزی شده باشه، مثل قبلنا حرف میزد و میخندید و تا جایی که وقت داشتیم تعریف میکرد از روزها و کارها و دوستا و...

من اما هنوز گیج کارهای سیاوش بودم و گاهی فکر میکردم چه خوب میشد اگه اینهمه عذاب نمیکشیدیم، نه من نه پدر! گاهی حتی از دست سیاوش عصبانی میشدم. فکر میکردم اگه اینهمه دست دست نکرده بود و خیلی زودتر از اینا حرفش رو میزد خب احتمالا منهم میتونستم دوسش داشته باشم و کنارش بمونم و الان مجبور نبودم اینجوری لبخندهای پدر رو از دست بدم!! بعد با خودم فکر میکردم اونموقع اینهمه عشق ناب رو از آرش نداشتم، صدای گرمش و دستای مهربونش و... هنوز امیدوار بودم که پدر کوتاه بیاد و همه چی درست شه با شادی پیش بره. و این تنها زمانی بود که به بودن و موندن سیاوش فکر کردم حتی حالا که آرش هم....

سیاوش همچنان سعی میکرد پیش دیگران ظاهر رو حفظ کنه و بعضی شبها میومد خونمون و مثل گذشته تخته نرد یا دومینو بازی میکردیم. البته هیچکدوم حال درستی نداشتیم، نه من، نه پدر و نه سیاوش. اما سیاوش داشت یه کارایی میکرد که به نفع من نبود. من به اندازه کافی با پدر درگیر بودم دیگه لازم نبود سیاوش هم در حضور پدر مدام غیر مستقیم نشون بده که علاقه ای این وسط میتونست باشه با گلهایی که میاورد و هدیه های ریزی که یهو باب شدن که هر شبی که میومد دستش بود و نگاه پدر رو جلب میکرد. گاهی یه سبد کوچیک میوه، گاهی یه ظرف بستنی سنتی یا فالوده، گاهی چندتا شاخه گل و گاهی هم خورده ریزایی برای من مثل آویز گردن و دمپایی و این چیزا. تازه از سر یه بحثی با پدر فارغ شده بودم که سیاوش رسید. تو تمام مدتی که منو پدر بحث میکردیم ملیحه و محمودآقا سوت و کور برای خودشون میپلکیدن و گاهی با نگرانی یه نگاهی ما میکردن اما هیچ وقت حرفی نمیزدن. از اینهمه بحث با پدر خسته بودم و میخواستم برم تو اتاقم، فکر میکردم که برای امشب دیگه بسه. گفتم ملیحه من چای نمیخورم. میخواستم یه طوری که مفهوم قهر هم نداشته باشه برم تو اتاق خودم که صدای زنگ در و اومدن سیاوش. یه بسته توت فرنگی دستش بود و با یه لبخند که تو اون موقعیت مسخره ترین چیز دنیا بود بنظرم و یه بسته کوچیک که با لبخند گفت مال توئه. همه دلخوری و عصبانیتها یهو خالی شد و با خشم نگاهش کردم و گفتم یا خیلی احمقی یا میخوای یه بازی دیدنی راه بندازی. رفتم تو اتاقم، اما نمیخواستم خیلی هم کارم شکل و صورت قهر داشته باشه، موقع رفتن سیاوش که شد اومدم پایین پله ها و صداش کردم و گفتم: سیاوش دیگه نمیخوام چیزی بجز یه همسایه باشی، سیاوش سرخ شد، سردرگم نمیدونست چی بگه، یه لرزش خفیف تو دستاش بود، گفت: من فقط میخواستم دست خالی نیام اینجا. مستقیم تو چشاش نگاه کردم و قبل از اینکه پدر چیزی بگه، گفتم: مگه اتفاقی افتاده که لازم باشه دست پر بیای؟؟ اگه هم قصد دیگه ای داری کمی دیر شده!.. سعی کردم آروم باشم و لبخند بزنم پدر اما انگار عصبی شده بود گفت: شوکا این چه رفتاریه....  گفتم: شب بخیر و دوباره رفتم بالا، اما فقط خدا میدونست چه بلوایی تو دل من به پا بود...

 

*یه آف لاین مشهدی برام اومده که خیلی باحاله حیف که نمیتونم برات بفرستم: )

*بت گفته بودم یه اس ام اس برات مینویسم اما هر چی فکر میکنم یادم نیست چی بود و کدوم رو باید بنویسم ببخشید!!

 

*!!!Game Over

یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387

هنوز جوون بودم و خام، هنوز نمیدونستم دوست داشتن یعنی چی. نهایت عشقی رو که دیده بودم پدر و مادرم بودن که گاهی تا صبح پای تلفن حرف میزدن و من از چشای پف کرده و قرمز پدر و لبای فشرده اش میفهمیدم خیلی دلتنگ کسی شده که ازش دوره. گاهی هم بین همکلاسی هام حرفایی از عشق بود که دوسش نداشتم و معتقد بودم یه جور نکبته تا عاشقی!! تا اینکه یه سریال پخش شد با یه ورژن جدید از دوستداشتن اطرافیان. اینکه همه نباید سفید باشن و خالص و ناب تا بشه دوسشون داشت. اینکه آدمهای خاکستری خیلی مهربون هستن و میشه رو احساساتشون حساب کرد. اسم خانوم خونه عاطفه بود و هر وقت آقای خونه میگفت عاطفه قلب من میلرزید برای اون چیزی که تو صدای آقای خونه بود که اسمش رضا بود. که بی پروا عشق میورزید و دوست داشت و زنده بود و...

یه سکانس این سریال هرگز از ذهنم پاک نمیشه و سالهاست رویای روزای تلخ و شیرینمه و خیلی وقتا یادش میفتم.

 عاطفه عصبانیه و بغض کرده مونده چی بگه هی لبها و دندونهاش رو رو هم فشار میده و با حرص میگه رضا... رضا... و هر بار رضا با موهای پریشون رو پیشونیش و عینک رو چشماش و یه لبخند محو سرش رو تکون میده که یعنی چی؟ عاطفه دوباره با حرص میگه رضا و مشتش رو میکوبه رو پاش و پشت هم تکرار میکنه رضا رضا رضا و گریه میکنه.... رضا دستش رو میزاره رو قلبش و میگه: جان رضا....

و همه عمر در حسرت رضایی بودم که در جوابم قلبش رو نشونم بده و بگه جان رضا

 نبود، نه من عاطفه بودم و نه اونی که میخواست قلبش رو تا زنده بودنم پیشکشم کنه رضا بود.....

هنوز حرف ازت زیاد دارم و حالا حالاها طول میکشه تا باور کنم....

 

حرف ما بسیار و

 وقت ما اندک و

 آسمان هم که بارانیست...

جمعه 28 تیر ماه سال 1387

 با این چندتا کامنتی که این چند روز برام داشتی منو بردی تا سالهای دور... تا اون سالها که ری را دمخورم بود و شعرها صالحی و صدای خسرو آرامشم... تو این چند روزی که گاهی از اون نامه ها و نشانی ها برام نوشتی، کاستهای قدیمی رو پیدا کردم و گذاشتم تو همون واکمن سالهای دور و دلم رو سپردم به سوزن ریزبی امان سوسن و ارغوان، به طعم آب و حرمت علف، رنگ عقیق چای، طعم غلیظ قند... و رفت همونی که میگفت دکلمهء تکه هایی از شعر یعنی تکرار خودم: مرا نمیشناسد مرگ... یا کودک است هنوز.... حالا برو ای مرگ، بیم سادهء آشنا، تا تو دوباره برگردی منهم دوباره، عاشق خواهم شد... عاشق شد و پرکشید و رفت تا همان کاشی لب لعابی هفت تو... من بارها با آه کشیدن هاش گریه کردم و با شوق صداش لبریز از زندگی شدم : آه اگر بمیرم این لحظه.... یاد روزای عاشقی و جنون که صداش رو حبس میکردم تو کلمه ها و ... کاش نامه را بخط گریه مینوشتم ری را، چرا باید از پس پیراهنی سپید، هی بیصدا و بی سایه بمیریم... هی همین دل بیقرار من ری را....

و من میرم تا اون روزی که با لبخند نگام کردید و من با شیطنت گفتم من صدای شین و سین رو تو صداتون دوست دارم و شما گفتید مثل شوکا... و خندیدید ساده و صمیمی و لختی موهای سپیدی که روی پیشونی و چشمای لبریز از زندگی تون میلرزید و.... و همون تکه رو خوندید که پر بود از روسری بنفش، اردیبهشت ماه، کاشی شب شکسته هفت تو، پنج شنبه تا شب التماس.... و گفتید رنگ بنفش رو دوست دارم و من فهمیدم فقط برای این بود که بگید حتی لباس بنفش بیمارستان میتونه قشنگ باشه....

 رفتی

    خدا نگهدار!!

دیگر سراغت را از نارنج رها شده در پیالهء آب

                                      نخواهم گرفت

دیگر سراغت را از ماه....

                                 ماه درشت و گلگون

                                      نخواهم گرفت

دیگر سراغت را از گلدان شکسته بر ایوان آذر ماه

                                      نخواهم گرفت...........

 

             نوش

             نوش

            لاجرعهء لیالی

           درجمع منو این بغض بیقرار جای تو خالی......

 

جمعه 28 تیر ماه سال 1387

بودن تو استخر یه خوبی داره، اینکه یاد میگیری رو ظاهر افراد قضاوت نکنی و چشمای افراد و حرکاتشون و عکس العملهاشون برات میشه ملاک تشخیص خیلی چیزا که تو 90% موارد هم کاملا درست از آب درمیاد. مثلا اینکه طرف یه مایو سی، چهل هزار تومنی پوشیده با عینک و کلاه فلان اما از طرز راه رفتنش و نگاهش به محیط میتونی بفهمی: نه! نمیشه به عنوان یه آدم با ادب و شعور اجتماعی روش حساب کرد! که اگه پاش بیفته بر میگرده بت میگه هوییییییییی پات رو انداختی رو پات با سوت 100 تومنی کلاس میزاری؟؟ (باید سالها کنار استخر بایستی و به مردم نگاه کنی تا بفهمی من چی میگم)

تقریبا یه روز در هفته میومد استخر. با آرامش راه میرفت و خیلی آروم و با اعتماد بنفس سلام میکرد و روز بخیری میگفت و میرفت تو آب. بار اول که داشت میمومد قسمت عمیق داشتم میرفتم طرفش که با لبخند گفت من شنا بلدم میتونم برم بالا؟ گاهی آدم از اینهمه ادب تعجب میکنه. نگاهش منو یاد یه کسی مینداخت، اما کی نمیدونم. هر بار که میومد بالا برای استارت و پریدن تو آب اجازه میگرفت و در صورت مخالفت باز هم تشکر میکرد و میکرد میرفت توآب. نگاهش، راه رفتنش، دستای کمی تپل و نرمش، لبای قرمز و صورت بدون آرایشش و قد بلندش منو یاد کسی مینداخت. از همه مهمتر صداش که انگار طنین نداشت. حتی وقتی بلند حرف میزد آزار دهنده نبود.

اومد گفت: خانم* میتونم با شما کلاس داشته باشم. وقتی داشت شرایطش رو میگفت دیدم نمیشه آخه میگفت کارش تهرانه و گاهی ممکنه نتونه برگرده و گاهی اصلا بقول خودش تو مود شنا نیست!! خنده ام گرفته بود خوب منهم گاهی به شدت!! غیبت میکنم و ترجیح میدم با کسایی که مشکل وقت دارن کار نکنم، چون اونوقت یه کلاس ده جلسه ای دوماه طول میکشه، یا من حالم بده و نیستم یا طرف سرکاره یا بقول خودش تو مود نیست یا نقص فنی داره و... با خنده مریم رو بش معرفی کردم و خواستم که با اون کار کنه. تا وقتی داشتم درباره مریم و بطور سربسته مشکل خودم حرف میزدم با یه لبخند خاص نگام میکرد و من نمیدونم چرا هول کرده بودم و برعکس همیشه داشتم زیادی دستام رو وارد حرف زدن میکردم. حرفم که تموم شد گفت شما خانوم شوکا هستید؟ گفتم بله. دستش رو آورد جلو و گفت منهم رها هستم و دلم میخواد با شما کار کنم اما اگه واقعا براتون سخته..... وای نه! همین که گفت رها دیگه بقیه حرفاش رو نشنیدم...

این خانم منو یاد نسترن مینداخت. جالبه من همه اش فکر میکردم این خانم شبیه یه شخصی هست که من دوسش دارم و جالبتر اینکه ایشون فقط یه شخصیت محبوب مجازی هستن!!!! (نوشته هاشون عجیب آرومم میکنه)

 

خیلی وقت بود نوشته هاش رو میخوندم و همپای دل پراز دردش کنار شادیهاش بغض میکردم و میخندیدم. یهو زد به سرم آرشیوش رو بخونم. فکر کن 5سال آرشیو داشت!!! اونم روزانه نگاری لامصب!! هرروز پای کامپیوتر و نوشته هاش که منو غرق میکردن و من حتی یادم میرفت به دوستام سر بزنم و یا حتی مسنجرم رو باز کنم. خانم قابل تقدیری هستن و پراز آرامش و امید و تلاش برای زندگی و... از خودم تعجب میکردم که اینهمه وقت گذاشتم برای خوندن دفترچه روزانه یه خانم درگیر بیماری! (نمیگم بیمار چون فقط یه درگیری بین این خانم و بیماری هست و بعد از 11 سال تقریبا، هنوز بیمار نیستن چون تسلیم نشدن!!) تو سال چهارم خوندن بودم که یه خانم با همین مشکل اومد استخر برای کار درمانی و آب درمانی و بیشتر برای اینکه روحیه بگیره. تعجب میکردم از اینکه این دوتا اتفاق چرا همزمان افتاده. هرگز با کسی که ام-اس داشته باشه روبرو نشده بودم و هیچ اطلاعاتی ازش نداشتم و دقیقا بعد از خوندن 4سال آرشیو یه شخص درگیر، که انصافا اطلاعات کاملی هم گرفته بودم این خانوم اومد!!! ویولت جان باز هم متشکرم.

 

چهارشنبه (بمناسبت روز پدر) رفته بودیم کنسرت شهرام ناظری. تا رفتیم تو شاخ به شاخ با یه دوست بسیار قدیمی.... اگه پدر نبود حتما عکس العملهای خفنی میداشتیم. خلاصه بعد از یه کمی حرف و دادن وگرفتن شماره های جدید، بلیطها رو از دستمون گرفت و با کارت مهمان رفتیم تو قسمت ویژه نشستیم که از بقیه سالن جدا شده بود. آقای استاندار چندتا صندلی با ما فاصله داشت، وقتی آقای ناظری اومد گاهی یه نگاه خاص به سمت راست من میکرد که فکر میکردم با اقای استانداره نگوووووو داشتن به پدر پادشاه من نگاه میکردن و بلاخره هم یه سلام علیک کوچولو با هم کردن و... حیف که اینجا یه سالن بدرد بخور برای این اجراهای فوق العاده نداره... تو تصنیف اول داشت حالم بد میشد فکر نمیکردم بعد از اینهمه وقت بازم صدای تار و کمونچه اینجوری منو با خودش ببره همراه زیر و بم صدای دلنشین (این کلمه براش خیلی کمه) که منقلب شم و حرکات سرم شروع شه و چشام پراز اشک بشه و... خب شد زود تموم شد وگرنه.....

ای طبیب جمله علت های ما

شاد باش ای عشق خوش سودای ما.....

 

چهارشنبه 26 تیر ماه سال 1387

نشسته بودیم تو یه کافی شاپ و داشتیم درباره یه موضوع سیاسی حرف میزدیم البته مثل همیشه با مسخره بازی و خنده وشوخی. همیشه و هنوز بیزارم از سیاست. چندتا روزنامه رو میز بود و دوتا فنجون قهوه و یه لیوان خالی بستنی. اینجا رو خیلی دوست داشت و یه جورایی با صاحبش دوست شده بود. میگفت پاتوق قدیمی من و دل اینجاست. خیلی بعد از دوستی و آشنایی مون منو برد اونجا. انگار میخواست مطمئن شه غریبه ای رو وارد خلوتش نمیکنه. یه گوشه دنج تو یه کافی شاپ متروک که مشتری های خاص خودش رو داشت.

داشت یه چیزی رو تو روزنامه بم نشون میداد و درباره اش توضیح میداد فکر کنم یه مقاله اقتصادی بود. بیشتر از اینکه به حرفاش توجه کنم داشتم نگاش میکردم که... یکی از پشت سر گفت: سلام آقای دکتر. آرش مبهوت جوابش رو داد. برگشتم که ببینم صاحب صدا کیه، یه خانم 28-29 ساله بود با یه کیف بزرگ تو دستش و یه عینک قاب مشکی. با یه حالت خاصی نگام کرد. یه جور تحقیر یه جور سردی نمیدونم، تو اون لحظه خال رو گونه اش توجه ام رو جلب کرده بود. و خشونتی که تو چشماش بود. سلام خانوم کوچولو! اون تحقیر تو صداش هم بود. از رو صندلی بلند شدم و گفتم سلام خانم. با نیشخند رو به آرش گفت: خوبه بچه مؤدبیه. با یه لوندی خاص چشمک زد و گفت چی شده با بچه ها میای اینجا. آرش با آرامش گفت: شوکا جان خانوم* از همکارای قدیمی و همکلاسی های دانشگاه. و رو به اون گفت: ایشون هم نامزدم شوکا. و تعارفش کرد که بشینه. (البته هنوز نامزد نبودیم) با بیخیالی گفت میخوام تنها بات حرف بزنم. قاعدتا باید عصبی میشدم. هول میکردم. دست و پام میلرزید یا... اما آروم بودم، شاید تاثیر کلام آرش بود یا نوع برخورد اون خانم. کتابم رو برداشتم و گذاشتم تو کیفم و گفتم: آرش من میرم خونه، میبینمت بعدا. فکر کردم با اینهمه پررویی لازم نیست چیزی بش بگم. اما ناخودآگاه دستم روبردم جلو و با لبخند گفتم خداحافظ خانوم*. از سرمای دستش تعجب کردم. اما بروم نیاوردم و برگشتم خونه. شب آرش زنگ زد، داشتم مثل همیشه باش حرف میزدم، حس کردم میخواد یه چیزی بگه، هیچ وقت برای حرف زدن اصرارش نمیکردم. اما انگار کلافه بود و سردرگم. پرسیدم آرش چیزی شده؟ با یه جور حس گناه گفت نمیخوای بپرسی اون کی بود. منظورش همون خانم بود. گفتم نه! خب حتما یه دوست قدیمی که میخواسته بات حرف بزنه. چرا باید بپرسم. :شوکا یعنی برات مهم نیست. _ چی برام مهم نیست اینکه تو با همکارت درباره چی حرف زدین؟ :نه، اینکه چرا اینجوری با تو حرف زد!

خب راستش منم دلخور بودم از برخورد اون خانم، که بدون هیچ آشنایی قبلی اینجوری بام حرف زده بود، اما اون مهم نبود، مهم برخورد آرش بود. گفتم: خب شاید با هم یه حسابای شخصی داشتین و خواسته سر من خالی کنه! گفت: یعنی اصلا حس نمیکنی الان باید عصبانی باشی، جیغی، قهری، مواخذه و بازخواستی.... از ته دل خندیدم. منظور آرش حسادتهای زنانه بود. اما نبود، هیچ حسادتی از اون نوع که  شاید بعنوان یه زن باید داشته باشم نداشتم. خب من با شعور و شناخت آرش رو انتخاب کرده بودم. اونو که ندزدیده بودم! اگه قرار بود همیشه نگران این باشم که به کسی نگاه کرد با کسی حرف زد، به کسی لبخند زد که زندگی میشد واویلا. البته از این نوع حسادت به پدرم داشتم شدید، اینقدر که گاهی از تصور حضور مادر عصبی میشدم!

به آرش گفتم: اون هم سنش بیشتر از منه، هم لوند و عشوه گره. چیزی که من بلد نیستم متاسفانه یا خوشبختانه. اما اگه قرار باشه با یه عشوه و ناز و ادا بری بهتره همین حالا بری تا چند سال دیگه ؛)

 

چندتا موضوع تو ذهنمه که تقدم و تاخر اتفاق افتادنش یادم نیست، همین جوری پراکنده میزارمشون تا یه پست خاص بنویسم برای یه شخص خاص!!!!

 

من همه اش سعی میکنم کوتاه بنویسم اگه بازم طولانی شد ببخشید!!!!

 

نه من یک کینه توزم نه تو یک دل سیاهی...

....نه من دارم گناهی، نه تو داری گناهی.....

(نمیدونم خواننده اش کیه یادگار روزای بازاره یهو اومد تو مغزم)

شنبه 22 تیر ماه سال 1387

خب تو اون مراسم، همه قرارها گذاشته شده بود. هفته بعد محرم میشدیم و سه ماه بعد تو یه مناسبتی عقد ومراسمش. که پدر گفته بود همه هزینه ها حتی لباس من رو  خودش به عهده میگیره. و بعدش دیگه من میشم دختر اونا و خودشون صلاح میدونن چیکار کنن یا نه!! وای پدر چقدر دلم شکست وقتی گفتید دیگه میشه دختر شما آقای دکتر و یه آه کشیدید که دلم رو پر از بغض کرد و تنهایی و غربت. هفته بعد که روبروی آقای بروجردی نشسته بودیم و برای سه ماه محرم میشدیم. وقتی آرش مهریه این 3ماه رو داد دست شما دلم میخواست بیاید پیشونیم رو ببوسید. اما شما جعبه رو دادید دست ملیحه و منو نشون دادید و خیلی سرد گفتید مال خودشه بده بش!! کاش میدونستید که این میشه سرمایه روزای نداری و بی پولی دخترتون. کاش میدونستید دیگه این دل شکسته آروم نمیگیره. کاش میدونستید...

آقای ارجمند از کسایی که اونجا بودن دعوت کرد شام رو تو رستوران * مهمونش باشن. 15-16 نفری بودیم. عمو حمید خوشحال بود و خانوم عمو مثل مادرم کنارم ایستاده بود اما پدر با اخم دعوت رو رد کرد. آقای ارجمند داشت اصرار میکرد که پدر عصبی یه نگاه به من و آرش کرد و آرش گفت: از اومدنتون خیلی خوشحال میشیم اما نمیخوایم باعث رنجش شما بشیم. پدر لبخند تلخی زد و گفت باعث رنجش؟؟!!! نه نیستید. آرش دست پدر رو گرفت و پشت دستش رو بوسید. پدر رفت و من تنها موندم. تنهای تنها کنار مردی که قرار بود همه کس من باشه و پناه روزای تنهاییم. اما من پدر رو میخواستم. من نمیخواستم روزای شاد زندگیم که برای هر کسی یه خاطره جاودانه اینجوری تلخ باشه. ملیحه و محمود آقا هم همراه پدر رفتن. ملیحه گونه ام رو بوسید و گفت میخوای پیشت بمونم مادر؟ بغض کردم، قلبم فشرده میشد و حس میکردم نفسم بالا نمیاد. گفتم نه برو پدرم تنهاست. ملیحه رفت و دوباره برگشت و آقای ارجمند رو صدا کرد. وقتی آقای ارجمند برگشت عصبی بود و کمی سرخ و در جواب عمو حمید گفت جناب...(پدرم) گفتن که آخر شب شما شوکا رو برسونید خونه. آرش آروم پرسید چیزی شده مصطفی؟ پدرش آروم زد رو شونه اش و رو به من با خنده گفت: از این به بعد تو هم منو مصطفی صدا میکنی. باشه؟ گفتم: چشم اقای ارجمند! خندید و گفت: مصطفی فقط مصطفی بدون پیشوند و پسوند و هیچ چیز دیگه. موقع شام بین آرش و مادرش نشسته بودم و جای خالی پدر آزارم میداد.چقدر دلم میخواست پدر هم بود. اشتهایی برای غذا نداشتم. این پریود لعنتی، بی موقع و کشدار اعصاب تحریک شده ام رو بیشتر داغون میکرد. دلم میخواست با مامان حرف بزنم. دلم میخواست زار زار گریه کنم. دلم میخواست به مامان بگم که پدر ولم کرد و رفت. دلم میخواست... بغض ته گلوم نشسته بود و نمیزاشت حرفی بزنم و چیزی بخورم. مادر آرش فهمیده بود. خب همه میدونستن این یه وضعیت ایده آل نیست و سعی میکردن کمکم کنن. اما نمیشد جای خالی پدر...

حضور پسر دایی شوخ و شنگ آرش نمیزاشت کسی زیاد تو حرفای جدی بمونه. مرتب شوخی میکرد و میخندوند و نمیزاشت ساکت باشم. مدام ازم سوال میکرد. و گاهی یه چیزایی درباره آرش میگفت که همه میخندیدن. بعد از شام هم پیشنهاد داد منو به پدرم تحویل ندن و از پدرم بخوان n میلیون تومن پول بده برای گرفتن من. و من ته دلم میگفتم پدرم خودش گفته که دیگه دختر اینام و بلاخره اون بغض لعنتی شکست و اشکام مثل بارون میباریدن و همه شوکه از اینهمه اشک بی مقدمه و یه باره. اشکام تمومی نداشتن. آرش دستم رو نوازش میکرد و با نگرانی میگفت شوکا میخوای بریم بیرون؟ پسر دائیش مدام معذرت خواهی میکرد از حرفی که شاید منو ناراحت کرده بود و خانومش دعواش میکرد. عمو حمید به شوخی میگفت آبروی ما رو نبر دختر همین الان پس میدنت ها! پسر عموم یه چیزی میگفت و همسرش یه چیز دیگه. دایی آرش پیشنهاد داد برم تو هوای باز یه کم نفس بکشم. خانم عمو حمید میگفت زودتر بریم... هر کی یه چیز میگفت. وقتی بلند شدم احساس میکردم سرم گیج میره، نمیتونستم تعادل خودم رو حفظ کنم. مصطفی نبضم رو گرفت و گفت شوکا مریضی؟ نمیدونم چرا گرمای دستش اشکم رو بیشتر کرد و وقتی سرم رو گذاشت رو سینه اش بغضم تبدیل به هق هق شد و... چقدر به پدر نیاز داشتم. عمو حمید پیشنهاد داد با آرش بریم یه هوایی بخوریم و یک ساعت دیگه سر خیابون خونه ما منتظر ماست. اون یک ساعتی که آرش میخواست آرومم کنه تو سکوت گذشت و سرخیابون سوار ماشین عمو شدم و وقتی جلوی در خونه پیاده شدم حس کردم چقدر دلم برای پدر تنگ شده. برای پادشاهی که رو ایوون مشرف به در باغ نشسته بود و سیگار دود میکرد........

 

هنوز همون خراباتی و مستم

....

   ....

          ....سر ساقی سلامت

پنجشنبه 20 تیر ماه سال 1387

یه بغض بزرگ نشسته تو گلوم، یه بغض به بزرگی دوری، تنهایی، دلتنگی، از دست دادن و نبودن کسایی که دوسشون دارم.

 

*دلم میخواست امروز بیام دیدنت، برات گل بیارم، و همه حرفا و کارهایی که کردم رو برات تعریف کنم. تو بخندی و دستت رو بزاری زیر چونه ات و نگام کنی و من فکر کنم چقدر چشمات پراز زندگی هستن و من چقدر تشنه دستهات هستم که تو روزای تلخم ضرب بگیرن و بازم امید رو نشونم بدن و من یادم بیاد که دارمت. میدونی آرش تو تموم این روزها که نبودی فکر میکردم یه روز برمیگردی، فکر میکردم هر زنگ دوتایی که خورده میشه تویی٬ پرواز میکردم که معطل نشی که اضطراب رفتنت نفسم رو قطع نکنه اما تو نبودی... بی انصاف پشت هیچ دری تو نبودی... هیچ سلامی طعم بوسه های تو رو نداشت و هیچ دستی ریتم زندگی رو نمیشناخت....

*یک سال و سه روز از آخرین دیدارمون میگذره، بیخبری مطلق. انگار از اول نه شوکایی بود و نه تو که فاطمه ای بودی برای خودت. شنیدم که تا کجاها رفتی و میدونم که از همه بریدی و میدونم که حتی... اما من دلم تنگه برای اون گلخونه و هوای مرطوبش. که بشینیم پشت اون حصار حصیری و از روزایی رفته حرف بزنیم و مست عطر درهم و برهم گلها بشیم و ساقه های رز رو تمیز کنیم و غنچه های لیلیوم رو بزاریم تو کپسولهای آب و... فاطی دلم تنگه برای درد دل کردن تو سکوت برای تو که نیازی به حرف نداشتی و ما همه چیز رو تو سکوت برا هم میگفتیم. فاطی مگه قرار ما این نبود که همدیگه رو بیخبر نزاریم؟! مگه نگفتی شوکا تو حق نداری حتی بیخبر بمیری پس چرا نصیب من بیخبری شد؟ فاطی اینهمه اشک فقط شونه های تو رو میخوان و اون تیکه اتوبان که آخر دنیا بود و تنها جایی که هق هق گریه ها رو از قفس سینه رها میکردیم و فریاد میزدیم تا آروم شیم. کجایی رفیق شبای تنهایی و دلتنگیم......

*میدونی چقدر جات خالیه؟ میدونی چقدر نبودنت عذاب آوره؟ میدونی وسط هر خنده و شوخی جای خالیت چه زهرخند تلخی به دلمون میزنه؟ میدونی هنوز هم منتظرم تو یکی از این سر ظهرها که خیس از عرق و خسته از بیخوابی دارم خودم رو میکشم سمت پله ها یهو برسی و بزنی پشتم و بگی: بدو تنبل همین حالا هم 100 متر از من عقبی و با چشمای براقت بخندی و من یادم بره که باز دیشب تا صبح